شکستن قفل فیلمنامه نویسی

اگر نوشتن فیلمنامه را به عادت روزانه خود تبدیل کرده باشید احتمالا با پیدا کردن ایده مناسب هم درگیر بوده اید. و یا اینکه اگر نوشتن ایده را به عادت روزانه خود تبدیل کرده باشید احتمالا مواقعی پیش آمده که هیچ ایده جدیدی به ذهنتان نمی رسد و هر چه فکر می کنید باز هم به بن بست می خورید.

در این جور مواقع چه کار می کنید؟ آیا مثل  در مقابل بن بست کوتاه می آیید و تا زمامن رسیدن ایده نوشتن را کنار می گذارید یا اینکه برای باز کردن این قفل کلیدی دارید که این مواقع از آن استفاده می کنید.

یکی از روش هایی که خودم انجام می دهم و پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید این است که به سراغ کتاب هایم می روم  و یک کتاب غیر مرتبط اتنخاب می کنم و شروع به خواندن آن می کنم و به محض رسیدن به یک موضوع جالب در مورد آن فکر می کنم. همین که آن موضوع ذهنم را درگیر کند کافی است بعد از دقایقی معمولا با کلی ایده مواجه می شود که پشت سر هم می آیند.

انجام کار غیرمرتیط یا خواندن کتاب غیرمرتبط با نویسندگی و یا دیدن یک فیلم مستند همه روش هایی هستند که می توانند به ما در باز کردن قفل نویسندگی کمک کنند.

وظیفه اصلی فیلمنامه نویس چیست؟

یافتن داستان در داستان وظیفه اصلی نویسنده است. 

این جمله از کتاب راه داستان نوشته کاترین آن جونز است او می گوید اگر می خواهید فیلم درباره جنگ های داخلی بنویسید باید داستانی بخصوص در مورد انسان های بخصوص بنویسید. به یاد داشته باشید نباید محل وقوع حوادث را با موضوع واقعی و اصلی داستان اشتباه بگیرید.

مثال او در این رابطه فیلم برباد رفته است و می گوید چیزی که فیلم را جلو می برد این پرسش است که آیا بالاخره آن دو نفر به هم می رسند؟  مثال دیگری که در این رابطه به ذهن من می رسه سریال شهرزاد است که یکی بهترین سریال های موفق ایرانی است در این سریال نیز که بستر زمانی آن حوادث تاریخی چندین دهه پیش ایران است اما سوال اصلی فیلم در مورد روابط چند نفر است و این پرسش که بالاخره شهرزاد با چه کسی ازدواج می کند و بعد از آن چه می شود؟ این سوال است که این سریال را پیش می برد و بار اصلی داستان بر روی این سوال قرار دارد و بقیه موضوعات داستان های فرعی و شاخ و برگ هایی است که روی این تنه اصلی سوار شده اند.

پس برای مثال اگر می خواهید فیلمنامه ای جنگی بنویسید بنظر می رسد بهترین کار نوشتن فیلمنامه ای است در مورد شخصیت های جالبی است که در آن مقطع زمانی درگیر مسائلی خاصی می شوند.

استقامت هنگام نوشتن فیلمنامه

این جمله رابرت مک کی در کتاب داستان را خیلی دوست دارم و بارها هم در نوشته های مختلف آورده ام.

به نظرم اولین شرط فیلمنامه نویس شدن اعتقاد به این جمله است.

 

تمرین نشان دادن در فیلمنامه

نگویید نشان دهید.

احتمالا بارها این جمله را در کتابهای مختلف فیلمنامه نویسی و یا در کلاسها از زبان اساتید این رشته شنیده اید. این جمله تفاوت اصلی میان رمان و نمایشنامه با فیلمنامه را نشان می دهد و اهمیت آن نیز از همین جهت است. 

یکی از وظیفه ما در فیلمنامه نشان دادن حالات روحی و یا درونیات شخصیت ها با نشان دادن و یا بصورت غیرمستقیم است بدون اینکه مسقیما حرفی از آن بزنند.

تمرینی که انجام آن را برای درک درست این موضوع مهم پیشنهاد می کنم این است که ابتدا یک گفتگو دونفره مثلا مشاجره یک زن و شوهر بنویسید و در مرحله بعد سعی کنید تا همان را به صحنه ای بدون گفتگو تبدیل کنید. 

توصیه می کنم حتما بارها این تمرین را انجام دهید.

غافلگیری سطحی بلای جان فیلمنامه

ارسطو در کتاب فن شعر خود می گوید: "در آستانه انجام عملی بودن و آن را انجام ندادن بدترین کار ممکن است. این تکان دهنده است بی آنکه تراژیک باشد".

چیزی که رابرت مک کی در کتاب داستان خود آن را غافلگیری سطحی می نامد که در مقابل غافلگیری حقیقی قرار دارد. غافلگیری  سطحی چیزی که ما در کمدی ها و یا فیلم های ترسناک سطح پایین زیاد شاهد آن هستیم.

غافلگیری که برای آن زمینه چینی و یا به اصطلاح کاشتی وجود دارد که باعث مرور دوباره فیلم توسط تماشاگر در ذهنش شود و باعث شود او چیزی را کشف کند که به آن توجه نکرده است و این لذت غافلگیری در نوع حقیقی آن را دو چندان می کند. لذت کشف با مرور ماجرا ها و یا گفته های شخصیت ها با دقت بیشتر در ذهن در کنار لذتی که تماشاگر از غافلگیر شدن می برد لذت ماندگارتر و شیرین تری است.

 

رابطه فیلمنامه نویس و شخصیت هایش

آیا شخصیت های خود را دوست دارید؟

لازمه خلق شخصیت های باورزپذیر دوست داشتن آنها توسط نویسنده است. تا زمانی که خود فیلمنامه نویس شخصیت هایش را دوست نداشته باشد چطور می تواند توقع داشته باشد که تماشاگران آنها را دوست داشته باشند.

این دوست داشتن شخصیت ها حتی شامل شخصیت های منفی نیز می شود. ما به عنوان فیلمنامه نویس باید هنگام نوشتن مدام نقش خود را تغییر دهیم و خودمان را جای شخصیت های مختلف بگذاریم تا بتوانیم طبیعی ترین و باورپذیرترین عمل ها و         عکس العمل ها را انتخاب کنیم و بنویسیم. حال چطور می شود ما به عنوان کسی که باید مدتها نقش یک شخصیت منفی را بازی کنیم او را دوست نداشته باشیم.

برای مثال برای خلق یک قاتل و یا یک خلافکار باید به طور مداوم خودمان را جای او فرض کنیم. تا هم از کلیشه های موجود و رفتارهای تکراری که بارها در فیلم ها نمونه آنها را بارها دیده ایم رها شویم و هم کارهای منطقی را برای  آنها در نظر بگیریم.

چگونه در فیلمنامه صحنه های کلیشه ای ننویسیم؟

بهترین راه برای پرهیز از نوشتن یک صحنه طوری که کلیشه ای و تکراری نباشد چیست؟

فیلمنامه نویسی که منتظر الهام یک ایده خلاقه است معمولا از ایده های دم دستی که نمونه آن را دیده ایم و یا از وصله های ناجوری که به شخصیت ها نمی خورد و با تعریفی که از آنها کرده ایم جور در نمی آید.

پس راه نوشتن یک صحنه بصورت خلاقانه چیست طوری که بکر و دست اول باشد، چیست؟

راهی که رابرت مک کی در کتاب داستان توصیه می کند این است که ابتدا جمله هدف صحنه را بنویسیم. برای مثال این صحنه دعوای یک زن و شوهر در خانه. و در مرحله بعد حالت های مختلف برای این صحنه بنویسم البته نوشتن جزئیات صحنه در اینجا لازم نیست فقط باید تا می توانیم حالت های گوناگونی که به ذهن می رسد را برای دعوای این زن و شوهر بنویسم.

با توجه به اینکه معمولا ایده های اولیه ای که به ذهنمان می رسند همان ایده های تکراری و کلیشه ای هستند پس در این مرحله هر بیشتر فکر کنیم و صحنه را بصورت های مختلفی بنویسم احتمال نوشتن یک صحنه جدید برای فیلمنامه مان را افزایش داده ایم. که معمولا صحنه های خلاقانه بعد از نوشتن حدود پانزده صحنه مختلف برای آن موضوع به ذهن نویسنده می رسند. 

بعد از طی این مراحل حالا با توجه به شخصیت هایی که داریم بهترین صحنه و خلاقانه ترین آنها را انتخاب می کنیم. شیوه های دیگری هم برای نوشتن صحنه های خلاقانه وجود دارد ولی این روش به نظرم یکی از سخت ترین ها و البته بهترین آنها است.