اگر سریال داستان یک شهر که نویسنده و کارگردان آن اصغر فرهادی است را دیده باشید احتمالا با من هم عقیده اید که یکی از بهترین سریال ها در سطح خودش در تاریخ تلویزیون است.
مخصوصا به لحاظ کیفیت فیلمنامه ای در این رده از کار من مشابهی برای آن سراغ ندارم.
قصدم از این پست تعریف و تمجید از کیفیت فیلمنامه نویسی اصغر فرهادی نیست، او احتیاجی به تعریف و تمجید کسی ندارد. بنا به دلایلی سری دوم این سریال را برای دومین دیدم. چیزی دیدم که بار اول برایم باور نکردنی بود جوری که دوبار فیلم را به عقب بردم تا از چیزی که دیدم مطمئن شوم. بوم صدا در قاب تصویر بود... بله در فیلمی از اصغر فرهادی برنده دو اسکار و دهها جایزه از جشنواره های معتبر بین المللی بوم صدا در قاب تصویر است آنهم نه یک بار، چندین و چند بار در قسمت های مختلف این سریال این اتفاق می افتد جوری که دیگر دیدن بوم صدا برای بیننده عادی می شود.
از دیروز که به این اشتباه فاحش در کارگردانی اصغر فرهادی فکر می کنم این سوال ها در ذهنم شکل می گیرد:
اینکه چرا برخی انسانها را برای خودمان نابغه هایی دست نیافتنی می کنیم؟
اینکه چرا مدام به این فکر می کنیم که آنها با استعداد ویژه ای به دنیا آمده اند که بقیه از آن بی بهره اند؟
اینکه چرا من باید کار امروز خودم را با کار امروز کسی که بیست سال و یا بیشتر از من در این کار تجربه دارد مقایسه کنم؟ و چه احمقانه است اینکار.
تمام ماجرا اینست که اصغر فرهادی هم مثل بقیه شروع کرده، تلاش کرده، امتحان کرده، اصلاح کرده، از اشتباهات خود و دیگران یاد گرفته و با شجاعت پیش رفته و مهمتر از همه اینکه صبر داشته و با تلاشی که کرده شانس خودش را افزایش داده است، همین.
فکر کنم این جمله که گوینده اش را نمی شناسم تمام حق مطلب را ادا کند:
" انسان های بزرگ زاده نمی شوند ساخته می شوند"
پینوشت: من اصغر فرهادی را از جنبه های مختلف دوست دارم و در فیلمنامه نویسی بیشتر از هر کسی از او چیز آموخته ام. هدف این پست بیشتر از هر چیزی لعنت فرستادن به این فرهنگ مزخرف اسطوره سازی است که به نظر در جوامع عقب افتاده، تنبل و بی فکر خیلی بیشتر رواج دارد.
پینوشت دو: هنگام نوشتن این پست یاد مخالفت خانواده مریم میرزاخانی یکی ریاضی دانان برتر دنیا، با نام گذاری خیابانی در تهران به نام او، افتادم و جواب آنها که گفته بودند بهتر است به جای اسطوره سازی، الگوسازی کنیم.