فیلمنامه بدون راز

خلق شخصیت هایی که همه چیزها را به زبان می آورند و ما دلایل همه کارهای آنان را متوجه می شویم، یکی از اشتباهات مرسوم ما هنگام نوشتن فیلمنامه است. حتما هنگام نوشتن بهتر است این را به خاطر داشته باشیم که بخشی کوچکی از سوالات فیلمنامه احتیاج به پاسخ ندارند و هر کس می تواند پاسخ خود را برای آنها بیابد.

مطلب زیر از داستایفسکی است: 

" با این نظر مخالفم که در یک اثر هنری همه چیز باید به هر قیمتی به راحتی قابل درک و به نحو خوشایندی روشن و آشکار باشد. مولف باید این حق را داشته باشد که برخی چیزها را در هاله رمز و راز مخفی کند. ایوان کارامازوف با افکارش زندگی می کند. این افکار در سرنوشت او مجسم شده اند. فرد و اندیشه با هم تلفیق شده اند. "

تجربه زیستی یک فیلمنامه نویس

 سخن زیر از آنتوان چخوف است: 

"اگر می خواهی روی هنرت کار کنی، روی زندگی ات کار کن."

یکی از محدودیت های ما برای نوشتنمحدود بودن زندگی مان است مسلما در شرایط و تجربه مساوی کسی فیلمنامه بهتری می نویسد که زندگی پربارتر و تجربه بیشتری در زندگی داشته باشد.

به نظرم استقبال از تجربه چیزهای گوناگون و داشتن کلا تجربه زیستی وسیع  یکی از ویژگی های نویسنده خوب است.

دو عنصر ضروری فیلمنامه

خطر و زمان محدود دو عنصری هستند که معمولا برای نوشتن فیلمنامه خوب َضروری هستند. در نظر داشتن این هنگام نوشتن فیلمنامه باعث جذابیت کار و افزایش لذت تماشاگر از دیدن فیلم می شوند. با به خطر افتادن شخصیت  و تلاشی که برای خلاصی از آن می کند داستان را به پیش می برد، در غیر اینصورت تلاش او معمولا بی معناست و کسی با او همذات پنداری نمی کند.

رابرات مک کی در کتاب راه داستان:

" وجود فشار و بحران ضرورت تام دارد. وقتی چیزی در خطر نباشد انتخاب بی معناست."

توصیه ای مهم برای فیلمنامه اولی ها

موضوع زیر اهمیت زیادی دارد و من آن را در کتابهای گوناگون و از زبان شخصیت ای مختلف شنیده ام. و به نظرم همه  برای شروع باید آن را مدنظر داشته باشیم: 

 " اگر دارید اولین فیلمنامه خود را می نویسید، سعی نکنید پنج داستان مختلف را در یک داستان بگنجانید. همان یک داستان کفایت می کند"

کتاب راه داستان نوشته کاترین آن جونز

ریشه تمام فیلمنامه های کلیشه ای چیست؟

یکی از مهمترین دغدعه های علاقمندان به فیلمنامه نویسی اینست که چگونه فیلمنامه ای غیر کلیشه ای و بدیع بنویسیم؟ به نظرم چاره کار نوشتن در مورد چیزهایی است که در مورد آنها آشنایی داریم و چه بهتر که سعی کنیم آن را جذاب بنویسیم.

رابرت مک کی در کتاب داستان در این را بطه می نویسد: 

" ریشه تمام کلیشه ها را می توان در یک چیز و تنها یک چیز یافت: نویسنده دنیای داستان خود را نمیشناسد"

منتظر آمدن داستان

مدتی است که به این فکر میکنم که تلاش و یا به اصطلاح زور زدن برای نوشتن یک فیلمنامه کار درستی است یا نه. و اگر هم درست است آیا برای کسی که در مسیر یادگیریست نیز درست است؟ اینکه آیا او نیز باید مثل بعضی از نویسندگان صبر کند تا چیزی شور نوشتن را در او بیدار کند؟

چیزی که خودم تجربه کرده ام اینست که هر وقت ایده ای خود به خود وارد ذهنم شده، با شوق آن را نوشته ام، بدون اینکه خودم را مجبور به تمام کردن آن کنم.

نوشته زیر از سامرست موام است:

" داستان را صرفا پیدا نمی کنید، باید برای آمدنش انتظار بکشید. هرگز در زندگی ام داستانی ننوشته ام. داستان به سراغ من آمده و از من خواسته که آن را بنویسم "

 

خلق شخصیت های فیلمنامه

خلق شخصیت از میان افرادی که می شناسیم بنظرم یکی از بهترین راههای ایجاد شخصیت های فیلمنامه مان است. انتخاب آنها و بعد برجسته تر کردن برخی از ویژگی های آنها و قرار دادنشان در موقعیت هایی که مدنظر داریم. 

کمترین خاصیت اینکار حتی اگر ویژگی های شخصیتی آنها را در فیلمنامه کاملا تغییر دهیم اینست که ما هنگام نوشتن تصویر و نمایی از ظاهر شخصیت هایمان داریم که همین، هنگام نوشتن کمک زیادی به ما می کند.

نوشته زیر به نقل از هال کروسمان نویسنده و تهیه کننده است و در کتاب ۱۰۱ نکته فیلمنامه نویسی نوشته الکسیس نیکی آمده است:

"به آدمهایی فکر کنید که عمق وجودشان را می شناسید. می توانید واکنش آنها را به موقعیت ها پیش بینی کنید و می توانید بگویید چه کارهایی از آنها بعید است. عمق وجود فرد، نه انبوه جزئیات بلکه بخش همیشه حاضر وجود اوست."