فیلمنامه کوتاه ارث
من در حال یادگیری و کسب تجربه هستم برای همین خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد فیلمنامه بخونم.
فیلمنامه کوتاه ارث
نویسنده: امیرحسین جواهری
خارجی. حیاط. روز
حیاط کوچک یک خانه دو طبقه حدودا صد متری که آیفون در آن را باز میکند و علی حدودا سی و چند ساله با با موهایی کم پشت و ظاهری اسپورت با موتور معمولی اش وارد حیاط می شود… سمانه لاغر و حدودا سی و چند ساله با چادر رنگی به عجله به حیاط می آید و به علی سلام میکند…
علی: سلام… بابا کجاست؟
سمانه: توئه
علی: چیکار میکنه؟
سمانه: … داره کمدارو زیر و رو میکنه… علی... ناراحت نشه عمو رو خبر کردی؟
علی در حال جک زدن موتور : چیزی بهش نگفتی که؟
سمانه: نه بابا… منم اومده بودم پایین صبحونشو بدم…
هر دو داخل می روند
داخلی. خانه. ادامه
پذیرایی یک آپارتمان قدیمی حدودا هفتاد متری، که دورتادور آن پشتی چیده شده است سمت چپ دری سه لنگه به اتاقی دیگر و روبرو آشپزخانه قرار دارد.
علی و سمانه هر دو وارد می شوند سمانه چادرش را در می آورد و به جالباسی آویزان میکند…
علی داخل اتاق میشود
داخلی. اتاق. ادامه
یک اتاق بیست متری که کمد بزرگی در گوشه آن است. حاجی پیرمردی حدودا شصت ساله و لاغر با چهره ای بیرنگ جلوی کمد نشسته و در حال گشتن است… مقدار زیادی کاغذ و پوشه اطراف او ریخته شده است…
علی: سلام حاجی…
حاجی با تعجب علی را نگاه میکند: سلام…
حاجی به گشتن ادامه می دهد
علی: خوبی؟
حاجی: سرکار نرفتی؟
علی: نه… از اینجا رد میشدم گفتم یه سری بزنم
حاجی: آبجیت خبرت کرد،… آره؟
علی: …چی کار می خوای بکنی؟
حاجی: دو روز اینجا نباشم… سمانه… سمانه
سمانه داخل می آید: بله
حاجی: من بهت گفتم بگرد مدارک قاسم پیدا کن رفتی اینو خبر کردی؟…
سمانه: جای دیگه نیست…قاطی هموناست، نیست؟
حاجی: نیست… زنگ بزن ببین خودش نمی دونه کجاست؟
سمانه: به کی؟… قاسم؟… الآن؟
حاجی: آره دیگه پس کِی؟
سمانه: الان که جواب نمی دن
علی: شناسنامه قاسم می خوای چیکار حاجی؟
حاجی به کندی شروع به جمع کردن مدارک می کند: کار دارم
علی: چیکار داری؟
حاجی: اونی که خبرت کرده بهت نگفت؟… میخوام اینجا رو به نامش بزنم
علی بعد از کمی مکث: برای چی؟
حاجی: دلم میخواد… مشکلی داری؟
علی: نه حاجی … مالته… اختیارشو داری
حاجی به زحمت بلند می شود… و به سمت پذیرایی می رود سمانه از جلویش کنار میروند
سمانه: آخه بابا چرا یهویی؟
حاجی رو به سمانه: تو برداشتیش؟
سمانه: من؟… شناسنامه قاسم به چه درد من میخوره…
حاجی در پذیرایی می نشیند: اگه خیال کردین با این چیزا پشیمون میشم اشتباه میکنید، فهمیدید؟
علی: پدر من مالت اختیارشو داری درسته… چرا الآن؟… بذار از بیمارستان که اومدی هر کاری خواستی بکن
حاجی: …نیومدم چی؟
سمانه: خدا نکنه آقاجون… به سلامتی برمیگردید
علی: شیمی درمانی که خطری نداره حاجی
سمانه: آره آقاجون… میری چند وقت بعدشم خوب میشی… مثل خاله زهرا، دیدی خوب شد؟
حاجی: من تا اینجا رو به نام قاسم نزنم هیجا نمیرم، شنیدید؟
صدای زنگ آیفون می آید
سمانه آیفون را برمیدارد و در را بازمیکند: عموئه
حاجی به سمانه نگاه میکند: اینو چرا خبر کردید؟
سمانه: به خدا من نگفتم…
حاجی با ناراحتی سرش را تکان میدهد
سمانه به پیشبازش میرود
صدای عموم:کجاست این دیوونه؟
عمو مردی چاق او هم حدودا شصت ساله پر مو و سرحالتر از حاجی است وارد اتاق میشود: این کوچتون روز به روز شلوغتر میشه…
حاجی بلند می شود و سلام میکند
عمو: دوباره زده به سرت؟
حاجی: بذار برسی
عمو: زن بدبختت که دق دادی… با این بیچاره ها چیکار داری؟
حاجی: لااله الله… لعنت بر شیطون
عمو: ولشون کن دیگه.. هر چند روز یه بار میزنه به سرت یه غلطی بکنی
علی: عمو بشین
عمو: نه عمو کار دارم باید زود برم…
حاجی: اختیار مال خودمو ندارم؟
عمو: معلومه که داری… ولی با اینکارت داری بچه ها تو میندازی به جون هم، میفهمی؟
حاجی: غلط میکنن… قاسمم داداش کوچیکشونه
عمو: غلط میکنن یعنی چی؟… جون به جونت کنن نفهمی
حاجی: من نفهمم؟…صد دفعه گفتم جلوی بچه ها با من اینجوری حرف نزن
عمو: والا این بچه ها از تو بیشتر میفهمن…
عمو می نشیند سمانه با چایی از آشپزخانه بیرون می آید و جلوی عمو میگیرد…
حاجی: عجبا… اصلا تو چرا تو زندگی من دخالت میکنی؟
عمو: برای اینکه شصت سالت …هنوز عقلت نمیرسه… اگه میرسید که اینا منو خبر نمی کردن
حاجی سینی چایی سمانه را کنار میزند و عصبانی بلند می شود: اینا گه خوردن که خبر کردن…
حاجی از جیبش تسلیحش را درمی آورد و مینشیند
عمو چایی اش را می خورد: بیا اینم حرف زدنشه… خجالتم نمیکشه
سمانه سینی قرص و لیوانی را جلوی حاجی میگذارد: آقاجون وقت قرصاتونه
عمو: حالا حرص نخور واست خوب نیست…
حاجی: نمیذارید که… یه مشت گرگ بزرگ کردم…
علی: حاجی اصلا هر کاری دوست داری بکن… فقط چرا اینقدر هل هلکی؟… بد میگم عمو؟
عمو: قاسم چیکار کرده واست که اینا نکردن؟
حاجی سکوت می کند
علی: هه…حتما یه کاریی کرده ما خبر نداریم
حاجی: تو یه هفته ست یه سر به من نزدی، امروز تا شنیدی میخوام چیکار کنم مثل برق پا شدی اومدی اینجا، غیر از اینه؟
علی بلند می شود: من میرم پس… عمو خدافظ
عمو: بشین سر جات … میگم بشین
علی مینشیند
عمو: الکی شلوغش نکن… تو خودتم بودی همینکارو میکردی
حاجی: چه کاری؟
عمو: اگه آقام ارثشو میبخشید به من، تو شاکی نمی شدی؟
حاجی: مگه چی داشت؟..
عمو: حالا هر چی… ناراحت میشدی یا نه؟ به خدا ناراحت میشدی… به ولله ناراحت میشدی
سمانه: عمو مام ناراحت نیستیم… فقط می خوام بدونیم چرا؟
عمو: چرا؟… هان؟… چرا اصلا قاسم یهو برات عزیز شد
حاجی: عزیز بود…
عمو: اینا پس چی؟… اینام مگه بچه هات نیستن
حاجی: اینا همشون اندازه خودشون هستن… غیر از اینه؟
حاجی به بچه ها نگاه میکند آنها چیزی نمیگویند
عمو: باشن خب ….دوباره داری دری وری میگیا؟
حاجی: اینا سروسامون گرفتن رفتن سر خونه زندگیشون…
عمو: خب که چی؟… قاسمم اگه آدم بود الان زن و بچه داشت نه اینکه تو زندان باشه…
حاجی آهی میکشد: همین دیگه…
عمو: همین دیگه چی؟… غیر از اینکه آبرتو برده کار دیگه هم کرده؟
حاجی: همش فکر میکنم تقصیر ماست که قاسم اینجوری شد… از بس هر کی رسید زد تو سراین بچه
عمو: نه بابا… به این حرفا نیست… خودتو مگه کم از من و آقام کتک خوردی؟…( روبه علی با خنده) اگه از من یه فص کتک نمی خورد روزش شب نمیشد
حاجی: چرا باید تو اینا … اون بچه اینجوری بشه، هان؟ … حتما مام یه اشتباهی کردیم دیگه، درسته…. میخوام اومد بیرون یه امیدی داشته باشه…بچسبه به زندگیش
علی: اون بچسبه به زندگی؟…پدر من اون دو روزه کلشو به باد میده، درسته عمو؟
عمو: اون قاسمی که من میشناسم به ثانیه نمیکشه میرینه تو دارو ندارت
حاجی: نه… قاسم دیگه عوض شده… دیروز تلفنی باهاش حرف زدم یه جوری شده بود
عمو: خدا کنه… حالا بذار اون باد بیرون هر کاری خواستی بکن… گوش میکنی چی میگم؟.. هر کاری
سمانه: آره آقاجون…. هنوز که هیچی معلوم نیست هر موقع آزاد شد هر کاری دلتون خواست بکنید... عمو ما به خدا حرفی ندارم…( روبه علی) علی ام حرفی نداره… آقاجون فردا که نمیشه …فردا باید بری بیمارستان
حاجی رو به عمو: توام حرف اینا رو میزنی؟… میشنوی چی میگن؟… اولش که میگفتن برا چی میخوای اینکارو بکنی … اینا میدونن من دیگه برنمیگردم، هی میگن بعد اینکه اومدی… بعد اینکه اومدی… کورخوندید؟… شنیدید کور خوندید
عمو: میگم زده به سرت بگو نه… خجالت بکش اینقدر بچه هاتو با هم دشمن نکن…
سمانه: این چه حرفیه میزنی آقاجون…
حاجی: بیمارستان یه روز این ور و اون ور چیزی نمیشه که میشه؟… فردا صبح اول میریم ملاقات وکالتو میگیرم بعدشم بقیه کاراشو میکنیم… (آهی میکشد) فقط فردا نریم ممکنه دیر بشه ها… اصلا چه فرقی میکنه…این دفعه ام مثل دفعه های قبله... چند وقت دیگه آزادش میکنن… علی از تو توقع نداشتم، فکر نمیکردم یه همچین ذات کثیفی داشته باشی، بچه تو اینجوری نبودی، بودی؟
علی که جا خورده: بیا… چجوری حاجی؟… ذات کثیف؟… دست شما درد نکنه… اصلا اگه نذاشتن بری ملاقات چی؟ میخوای بیمارستانو هی بندازی عقب؟
حاجی: چرا نذارن؟… فردا روز ملاقات مگه نیست؟…
عمو: تو خوابی چیزی دیدی یهو زد به سرت؟… تا دیروز که همش نفرینش میکردی…
حاجی آهی میکشد: اشتباه میکردم… دیروز پشت تلفن هی گریه میکرد… دیشب اصلا خوابم نبرد … همش فکر این بچه بودم...شما دوست ندارید داداشتون زن بگیره، بچه دار بشه خونه زندگی داشته باشه؟… مثل بقیه (حاجی گریه اش میگیرد) این بیچارم حالا پشیمونه میخواد مثل آدم زندگی کنه… معلومه که آدم شده… علی تو خودت نمیگفتی حاضرم هرچی دارم بدم قاسم درست شه؟… سمانه تو چی… تو آرزو نداری عروسی داداشتو ببینی؟... منم که دارم میرم… بذارید این بچه هم یه امیدی داشته باشه…
علی و سمانه و عمو گریه شان میگیرد،
علی با گریه: چرا به خدا ما هم از خدامونه قاسم …( علی گریه اش میگیرد و نمی تواند حرف بزند)
حاجی سعی میکند جلوی گریه اش را بگیرد به زحمت بلند میشود: من برم کفتراشو دون بدم… سمانه باباجون پاشو ببین مدارکش کجاست…
سمانه با گریه: باشه آقا جون.. چشم
حاجی: من رفتم بیمارستان حواستون به کفترا بشه ها، خب؟
علی: خیالت راحت حاجی
حاجی از اتاق بیرون میرود…
عمو بعد از چند لحظه رو به سمانه: عمو جون یه چایی دیگه واسه من میاری؟
سمانه: چشم عمو
سمانه داخل آشپزخانه میرود
عمو با صدای یواش: واسه قاسم کاری کردی؟…
علی بغضش میترکد: چه کاری عمو؟… امروز بردنش تو قرنطینه... فردا پس فردا اعدامه…
عمو آهی میکشد: لااله الله… چه بلایی تو این خونه افتاده…حواستون باشه باباتون فعلا چیزی نفهمها… …
علی: حالا چیکار کنیم عمو؟..
عمو: فعلا یکم صبر کنید… توکل کن عمو جون
علی: به چی توکل کنیم عمو؟ … مگه چیزی دیگه ای ام مونده؟…
عمو با چهره ای در هم: کفر نگو پسر… استغفرالله
سمانه با سینی چای برمیگردد
عمو دستش را به دیوار میگیرد بلند میشود که دستش به کلید برق میخورد و چراغهای اتاق خاموش میشوند و اتاق تاریک میشود...