فیلمنامه کوتاه بساطی
نویسنده: امیرحسین جواهری
خارجی. مقابل ساختمان شهرداری. عصر
دوربین نمایی دور از یک ساختمان اداری چند طبقه و بزرگ که کنار یک خیابان شلوغ و نبش یک کوچه است را نشان میدهد.صداهای ضعیفی از ترقه از دور شنیده می شود. دوربین از چهره مردی حدودا سی و چند ساله با ریش هایی چند روزه و لباسهایی معمولی و به دیوار تکیه داده است، زوم بک می کند و ما کم کم دو ماشین تویوتا شهرداری را کنار خیابان و تابلو شهرداری ناحیه پنج که بالای سر مرد خورده است را می بینیم. مرد به ماشین هایی که از بالای خیابان می آیند نگاه می کند.
با صدای مهیب یک ترقه مرد از جا می پرد و دو پسربچه ده دوازده ساله را می بیند که با خنده به داخل کوچه فرار می کنند.
دو دختر بچه عابر با روپوش مدرسه با دیدن جاخوردن مرد با صدای بلند می خندند.
مرد به در حالی که به سمت بچه ها حرکت می کند با فریاد: بی پدرمادرای حرومزاده ..... پدرسگا...
در این لحظه مرد تویوتا دیگر شهرداری با چند سرنشین یونیفرم پوش را مییبیند که جلوی ساختمان پارک می کند. او با دیدن ماشین می ایستد و به سمت ماشین میرود.
یک مامور درشت هیکل شهرداری با کاپشن و شلوار قهوه ای رنگ از ماشین پیاده می شود و به حیاط ساختمان می رود
مرد: آقای قاسمی .... آقای قاسمی ...
مامور توجهی نمیکند تا اینکه مرد به او می رسد و جلوی او را می گیرد.
مامور با بی حوصلگی: چیه؟
مرد: اومدم بارمو بگیرم
مامور: بارتو بگیری؟ ...خداوکیلی تو دیگه چه رویی داری؟... مگه قرار نشد بری شکایت کنی ... هان؟
مرد: بار منو بده برم ....
مامور در حال رفتن به داخل ساختمان: شنبه بیا ...خود شهردار ناحیه باید امضا کنه
مرد: آقا قاسمی من گرفتارم... بارمو بده برم
مامور جلوی در می ایستد: کری؟ ...اون موقع که دادوبیداد میکردی گرفتار نبودی؟... تقصیر خودته ...مگه بقیه بارشونو نگرفتن؟..... تو انباره برو همون شنبه بیا.
مرد: چندروز کاسبی نکردم... بده من برم ...اصلا مگه نگفتی امروز؟
مرد سعی می کند داخل شود
مامور: آره.. اون مال قبل از دادوبیدادت بود... اینجام واینسا...شاخ بازیم درنیار....( او را به بیرون هل می دهد) ...برو دنبال کار
مامور داخل می رود و در را می بندد.
مرد به در شیشه ای می زند: آقا قاسمی... اقا قاسمی..
مرد بعد از چند ثانیه روی پله ورودی ساختمان می نشیند متوجه بالنهای آتشی معلق در هوا می شود و چند بچه کوچک که پشت بام یک ساختمان در حال هوا کردن بالن هستند.
یک مامور شهرداری میخواهد وارد ساختمان می شود مرد بلند می شود و از سر راه او کنار می رود مامور وارد میشود ولی در را نمی بندد.
مرد نگاهش به آسمان است که پشت بام شهرداری را می بیند ... او وارد ساختمان می شود...
خارجی. پشت بام ساختمان شهرداری. عصر
دوربین نمایی از در کوچک خرپشتک را نشان می دهد که مرد با عجله وارد می شود. در را از بیرون می بندد میله ای از روی زمین بر می دارد و داخل حلقه های آن می کند. مرد به لب پشت بام رو به خیابان می رود و لب آن می ایستد.
مرد با فریاد: بار منو بدید برم ... بساطمو بدید برم...
صدای او در میان سر و صدا ها گم می شود.
بچه های ساختمان مجاور کم کم متوجه او و از توجه آنها مردم عابر نیز کم کم متوجه او می شوند و با دست او را نشان می دهند. چند نفر هم با تلفن صحبت می کنند و آدرس میدهند. همان دو پسر بچه هم از پنجره یکی از خانه های ساختمان کناری او را نگاه می کنند
نمای دوربین از بالا مردم را که کمکم زیاد می شوند نشان میدهد که بیشتر آنها با گوشی فیلم می گیرند.
ماموران شهرداری هم متوجه می شوند و آنها نیز به تماشا می آیند دو نفر از آنها نیز فیلم می گیرند. همزمان ماشین های پلیس و آتش نشانی هم سر میرسند
نمایی از پشت سر مرد از ارتفاع و فریاد او : بساطمو بدید برم....
و ماموران پلیس سعی می کنند مردم را عقب تر برانند. در میان هیاهوی مردم و فریاد های مرد یک افسر پلیس با قاسمی در حال صحبت است.
عده ای جوان با فریاد و خنده که هر کدام چیزی می گویند : بپر ... بپر .. اگه مردی بپر...
مامور به به یکی از اتاقهای ساختمان اشاره میکند.
افسر پلیس با فریاد : همونجا بشین .... بشین ....الآن بارتو در میاریم..
مامور بعد از آن با چند پلیس دیگر صحبت می کند آنها وارد ساختمان می شوند.
یکی از ماموران شهرداری پنجره همان اتاق را می شکند و بعد از تمییز کردن پنجره وارد آن می شود.
هوا تقریبا تاریک شده است و ما همراه مرد نمای چراغ دوربین گوشی از بالا که شبیه چراغانی است را می بینیم.
مامور شهرداری با یک بقچه بزرگ پارچه ای وارد حیاط می شود و آن را وسط حیا ساختمان می گذارد.
ماموران پلیس پشت در خرپشتک هستند و سعی می کندد در را باز کنند
افسر: بیا پایین .... اینم بساطت ... بیا ببرش
مرد با احتیاط و ترس ابتدا لب پشت بام می نشیند ...و آرام پایین می آید.
مردم شروع به تشویق با سوت و جیغ و دست می کنند مرد آرام و با ترس به سمت در خرپشتک می رود ....مرد با شنیدن صدای مردم گامهایش شل می شود ....بر می گردد و دوباره همان جا روی لبه ساختمان می ایستد و به نشانه خوشحالی و پیروزی مشت های گره کرده اش را در هوا تکان می دهد.
مردم دوباره برای یکی دو دقیقه او را تشویق می کنند که ناگهان با صدای مهیب یک ترقه که کنار مرد در پشت بام منفجر می شود مرد جا می خورد ... چند قدم تکان می خورد و از پشت بام پایین می افتد.
یکی از همان دوپسر را از پنجره همان ساختمان می بینیم که پشت پنجره خانه شان پنهان می شود.
بعد از چند لحظه بهت و سکوت مردم، با دیدن نمای خالی پشت بام صدای جیغ و ناله و فریاد مردم شنیده می شود. مردم به سمت ساختمان شهرداری هجوم می آورند که پلیس ها جلوی آنها را می گیرتد.
در نمای آخر ماموران آتش نشانی را میبینیم که دورتادور تشک نجات ایستاده اند و مرد روی آن افتاده است.