فیلم کوتاه ساخته نشده "خیانت"

یکی از روش های ورود به دنیای فیلمسازی، ورود از طریق ساخت فیلم کوتاه است. مسیری که یکی از بهترین و به قولی امنترین مسیرهای ورود به دنیای فیلمسازی می باشد. چون هر انچه برای ساخت فیلم لازم داریم تا یاد بگیرم را از طریق تلاش برای ساخت فیلم کوتاه می آموزیم. و اولین قدم در مسیر ساخت فیلم کوتاه یادگیری فیلمنامه نویسی فیلم کوتاه است، که آن را هم با کمی تلاش می توان از طریق بهترین روش یادگیری می توان انجام داد. بهترین روش یادگیری به نظرم همان کسب تجربه با نوشتن فیلمنامه و بعد گرفتن بازخورد از دیگران است ، همان کاری که من انجام می دهم.

 

فیلمنامه کوتاه خیانت

نویسنده: امیرحسین جواهری

نویسنده: امیرحسین جواهری

داخلی. خانه. روز
نمایی از در ورودی یک آپارتمان کوچک پنجاه متری که یک پذیرایی کوچک با مبلهای معمولی و آشپزخانه ای کوچک و اتاق خوابی که در آن بسته است. تلویزیون پذیرایی روشن است و صدای برنامه ای از ان شنیده میشود. پس از چند ثانیه قفل در به آرامی باز میشود و فرهاد بیست و چند ساله و لاغر به ارامی وارد میشود کفش هایش را روی جاکفشی داخل آپارتمان میگذارد. همان پشت در گوشی اش را درمی اورد وشماره ای میگیرد
فرهاد در حال صحبت با تلفن با صدای یواش پشت در: …من رسیدم، بیا… از راپله ها بیا، خب؟…
فرهاد همانجا پشت درمی ایستد و از چشمی بیرون را نگاه می کند. چند ثانیه بعد در را باز میکند و زهره بیست و چند ساله و مانتویی نفس نفس زنان وارد میشود
فرهاد در حال بستن در: کسی که تو راپله ندیدت؟
زهره در حال نفس نفس زدن با سر نه می گوید.
فرهاد: برو بشین… الان برات آب میارم
زهره روی مبلی مقابل تلویزیون مینشیند و فرهاد بعد از چند ثانیه با یک لیوان آب برمیگرد و ان را به زهره میدهد و کنارش مینشیند.
زهره در حال خوردن آب به اطراف نگاه میکند
زهره: تلویزیون روشن بود؟
فرهاد در حالی که میوه های روی میز را در بشقاب میگذارد: عادتشه… گیجه… میوه میخوری؟
زهره همچنان به در و دیوار و وسایل خانه نگاه میکند: کجاییه؟
فرهاد در میوه گذاشتن: کی؟
زهره: زنت دیگه…
فرهاد: همشهریمونه… همونجا به دنیا اومده، چطور؟
زهره: از سلیقه اش معلومه
فرهاد بشقاب را مقابل زهره میگذارد: هه… بخور…
زهره سیبی از بشقاب بر میدارد و گاز میزند: چند ساعت چند مرخصی گرفتی؟
فرهاد نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازد… در همین لحظه صدای گنگ اواز خواندن مردی از اتاق خواب شنیده میشود. هر دو هل میکنند و بلند میشود
زهره سیب گاز زده را روی میز میگذارد: مگه نگفتی کسی خونه نیست؟
فرهاد چاقو میوه خوری را از روی میز برمیدارد و به سمت اتاق خواب میرود
فرهاد پشت در میایستد: تو حمومه
فرهاد میخواهد در را باز کند… که زهره به طرفش میرود
زهره: باز نکن
فرهاد چند لحظه ای به زهره نگاه میکند و بعد در حالی که از در فاصله میگیرد گوشی اش را در میآورد: راست میگی باید زنگ بزنیم پلیس
زهره: پلیس؟…
فرهاد شماره ای میگیرد
زهره: مطمئنی زنت بیرونه؟…
فرهاد خشکش میزند و تلفن را قطع میکند: چی؟…
زهره: کدوم دزد احمقی خونه مردم میره حموم؟…
فرهاد نگاهی به تلویزیون و میوه های روی میز می اندازد.… بعد از چند ثانیه با خشم به طرف در میرود و میخواهد در را باز کند…
زهره در حالی که کیفش را برمیدارد: چیکار میکنی؟…وایسا من برم بعد…
فرهاد منصرف میشود و کمی فکر میکند بعد با ناراحتی روی مبل مینشیند اینبار بعد از چند ثانیه به سرعت به طرف جاکفشی میرود و یک جفت کفش زنانه در می آورد و نگاه میکند…
فرهاد با خشم: کثافت… کثافت هرزه…
فرهاد با عصبانیت به طرف آشپزخانه میرود و از یکی از کابینتها یک ساتور در میآورد و به سمت اتاق خواب میرود. زهره در حالیکه سعی میکند جلویش را میگیرد: میخوای خودتو بدخت کنی؟
فرهاد: چی داری میگی؟… برو کنار ببینم
زهره: مگه نمیگفتی دنبال بهونه ای طلاقش بدی؟
فرهاد: بزو اونور
زهره: الان بهترین موقع ست…
زهره گوشی اش را در می اورد: ازش فیلم بگیر…
فرهاد نگاهی به زهره می اندازد
زهره: مثل سگ به پات می افته… بعد هر چی بگی قبول میکنه
فرهاد به فکر فرو رفته است که زهره ساتور را از دستش میگیرد…
فرهاد روی زمین مینشیند…
زهره بعد از چند ثانیه پشت در اتاق خواب میرود: چرا صدای زنت نمیاد؟
فرهاد نگاهی به زهره میاندازد بعد از چند ثانیه با خشم بلند میشود و از خانه بیرون میرود
زهره همچنان فال گوش ایستاده و بعد از جند ثانیه متوجه رفتن فرهاد میشود
زهره در حالیکه دنبال فرهاد میگردد: کجا رفتی… فرهاد… فرهاد
زهره دوباره به سراع کیفش میرود و ان را بر میدارد و میخواد از خانه برود که فرهاد با یک ظرف نوشابه محتوی بنزین به سرعت بدون اینکه در را ببندد وارد می شود
زهره در حالیکه به او نگاه میکند: کجا رفتی؟
زهره بعد از چند ثانیه متوجه قصد فرهاد میشود…فرهاد با عجله مقداری از بنزین را روی در می پاشد می خواهد در را باز کند که زهره با عجله به طرفش می آید و در حالیکه سعی میکند طرف بنزین را از دست فرهاد بگیرد
زهره: دیوونه شدی؟… میخوای خودتو بدبخت کنی؟ فرهاد
فرهاد: ولش کن… زهره با توام ولش کن…
زهره: فرهاد به خدا نمیذارم
در همین لحظه فرهاد به طرف در آپارتمان نگاه میکند و ظرف را ول میکند…
زهره در حالی که از پیروزی اش خوشحال است: آهان… فرهاد جان به خدا این راهش نیست، باور…
 که جمله اش با دیدن مریم همسر فرهاد بیست و چند ساله و کمی چاق نیمه کاره می ماند… هر سه  با تعجب و با بهت به هم نگاه میکنند.
مریم بعد از چند ثانیه رو به فرهاد: این کیه؟

 

فیلمنامه کوتاه عینک

یادگیری، کسب تجربه و بعد نوشتن فیلمنامه کوتاه و کلا خود فیلم کوتاه، موضوع مورد علاقه زندگی منه. امیدوارم از خوندن این فیلمنامه کوتاه که عینک نام داره لذت ببرید.

فیلمنامه کوتاه عینک

نویسنده: امیرحسین جواهری

 داخلی. ماشین. روز
یک پیکان قدیمی و داغون که صندلی های جلو آن به وسیله زنجیر کلفتی نگه داشته شده است. راننده پیکان مردیست حدودا چهل ساله، لاغر و چهره ای سیاه است. مرد در دست راستش که به فرمان است چند اسکناس لول شده پونصدی و دویستی و دست دیگرش سیگار کوچکی در حال دود کردن است.
 راننده مقابل مسافران مختلفی که کنار خیابان ایستاده اند بوق میزند و یا نگه میدارد  ولی کسی سوار ماشینش نمیشود. تصاویر مختلفی از سوار نشدن مردها و زنهای پیر و جوان کنار خیابان برای سوار نشدن به پیکان رفتارهای مختلفی انجام میدهند:
جوانی که کنار خیابان ایستاده و به محض بوق زدن راننده پیکان برای سوار کردنش گوشی اش را در می اورد و تظاهر به حرف زدن میکند.
مرد مسافری که به هنگام ایستادن پیکان مقابلش به افق خیره میشود و مدتی به همان صورت می ایستد…
پیره زنی کنار خیابان که پایش را میمالد و به سختی ایستاده  و منتظر ماشین است و با دیدن پیکان سریع شروع به راه رفتن میکند.
زنی آرایش کرده شبیه روسپی ها  که کنار خیابان ایستاده و در حالیکه به مرد معلول کج و کوله ای که با موتور اتاقک دارش کنار اوست سعی میکند بی توجهی کند با دیدن پیکان که کنارش توقف میکند سریع داخل اتاقک موتور میشود و معلول هم با خوشحالی و به سرعت گاز میدهد…
  راننده کمی جلوتر پشت چراغ قرمز می ایستد و ماشینهایی را که مسافر میزنند را با ناراحتی نگاه میکند و بعد پولهایی که در دست دارد را میشمارد…  پس از چند لحظه تکه ای نان از داشبرد ماشین در می اورد و گاز میزند… در همین لحظه در عقب ماشین باز میشود و مردی با ریش و مویی بلندو کثیف و لباسهای کثیف سرش را داخل میکند
مرد: سه راه میری؟
راننده با خوشحالی: بپر بالا
مرد: یه دقیقه وایسا
مرد بعد از چند ثانیه یک گونی بزرگ و خیلی کثیف آشغال را به زور به روی صندلی های عقب جا میدهد و خودش هم به زور کنار گونی می نشیند و سرش را به گونی تکیه میده و بلافاصله می خوابد.… راننده ابتدا با تعجب نگاه میکند و بعد از چند ثانیه متوجه بوی گند آشغالها میشود و بعد به سرعت شیشه های ماشین را پایین میکشد و بعد هم حرکت میکند… راننده چند باری در آینه مرد را که خوابیده میبیند و بعد به رانندگی اش ادامه میدهد. و بعد از چند دقیقه سر یک تقاطع ترمز میکند
راننده: هی آقا… اقا… رسیدیم…
مرد که از خواب پریده با زحمت از ماشین پیاده می شود و گونی اش را هم سریع در می اورد و پول مچاله ای به راننده می دهد و میرود… راننده پول را باز میکند یک دویست تومنی خیلی خیلی کهنه است راننده از ماشین پیاده میشود ولی مرد خیلی دور شده است… مرد با ناامیدی پشت فرمان مینشیند. هنوز بوی ناخوشیند داخل ماشین است دستش را دراز میکند که شیشه های عقب را باز کند که کف ماشین یک عینک آفتابی قدیمی و از مد افتاده ای را میبیند… به زحمت ان را از کف ماشین برمیدارد چند ثانیه ای نگاهش میکند… که متوجه مرد متوجه مسافری که کمی جلوتر ایستاده میشود که برای گرفتن ماشین برای انها دست تکان میدهد… راننده عینک را روی داشبرد میگذارد و به سرعت مقابل مرد می ایستد عینک از روی داشبرد کف ماشین می افتد. مرد با دیدن پیکان چند لحظه ای مکث میکند و بعد چند متری از پیکان عقب تر میرود و دوباره برای ماشینهای عبوری دست تکان میدهد… راننده بعد از اینکه در آینه ماشین مرد مسافر  را چند لحظه ای نگاه میکند متوجه عینک میشود… عینک را بر میدارد و به چشم میزند و خودش را در آینه نگاه میکند… میخواهد حرکت کند که همان مرد با عجله سوار ماشین میشود
مرد: مستقیم
راننده با تعجب مرد را نگاه میکند و بلافاصله چند نفر دیگر هم با عجله سوار میشوند…راننده که عینک را به چشم دارد با خوشحالی به چهره خودش در آینه نگاه میکند، عینک را از چشمش در می اورد نگاهی به آن می اندازد و بعد به چشم میزند و حرکت میکند…

داخلی. ماشین. روز
 راننده عینک به چشم در حال رانندگی است و دستش پر از ده هزاری و پنج هزاری لول است ضبط ماشین یک آهنگ میکند. چهار نفر مسافر به زور صندلی عقب و دو نفر مسافر خانم هم صندلی جلو نشسته اند…

خارجی. خیابان. عصر
پیکان کنار خیابان می ایستد و مسافرهایش را پیاده میکند… مسافرهای کنار خیابان برای سوار شدن به ماشین با هم رقابت میکنند و چند نفری هم با هم دعوا میکنند….

داخلی. ماشین. غروب
راننده بدون عینک کنار خیابان داخل ماشین بدون مسافر است. عینک مقابلش و روی  فرمان است. یکی دو کامیون با سرعت با بوق بلند از کنارش عبور میکنند… راننده با خوشحالی در حال دسته کردن و شمردن اسکناسهای زیادی است که کار کرده است… بعد از شمردن آنها را داخل داشبورد میگذارد خیالی به راحتی میکشد و مقابل را میبیند…  کمی جلوتر جگرکی سیاری کنار خیابان، که مردی در حال باد زدن ذغال زیر سیخ های جگر است… مرد ماشین را روشن میکند…



خارجی. خیابان. شب
راننده بدون عینک از روی صندلی جگرکی کنار خیابان در حالیکه مقابلش یک سینی پر از سیخ خالی است بلند میشود و در حینی که نوشابه اش را میخورد چند اسکناس به جگرکی می دهد و سوار پیکان میشود…

داخلی. ماشین. شب
مرد بدون عینک با خوشحالی در حالی که خلال دندانی در دهانش است ماشین را روشن میکند و حرکت میکند…
ضبط را روشن میکند و با ان همخوانی میکند… بعد از جند ثانیه از مقابل زن جوان و زیبایی که کنار خیابان منتظر ماشین است عبور میکند… کمی جلوتر می ایستد… راننده زن را در آینه می بیند که توجهی به ماشین هایی که برایش می ایستند نمی کند… مرد نگاهی به عینک میکند.

خارجی. خیابان. شب
پیکان دور میزند و در مسیر مخالف مسیر زن حرکت میکند و بعد از تقاطع دوباره دور میزند و می ایستد…

داخلی. ماشین. شب
ماشین ایستاده است راننده خلال دندان را تف میکند… موهایش را در آینه مرتب می کند عینک را به چشم میزند و  دنده ماشین را عوض میکند و با خوشحالی به سمت زن حرکت میکند… چند متری که حرکت میکند در حالیکه هنوز به جایی که زن ایستاده نرسیده در تقاطع یک کامیون با شدت با او تصادف میکند.

خارجی. خبابان. شب
کامیون چند متری پیکان له شده را با خودش میبرد و بعد متوقف میشود… عینک روی زمین و مقابل پای گدایی میافتد که با عصای سفیدی ادای نابیناها را در میاورد…

فیلمنامه کوتاه ساعت قرمز

فیلمنامه کوتاه ساعت قرمز رو برای امروز انتخاب کردم. با توجه به اینکه من در مسی کسب تجربه و یادگیریم، ممنون میشم نظراتتونو راجع به این فیلمنامه و بقیه فیلمنامه ها برام بفرستید. مخصوصا دوستانی که در زمینه فیلم کوتاه فعالیت میکنند.

فیلمنامه کوتاه ساعت قرمز

نویسنده: امیرحسین جواهری

داخلی. بیمارستان. روز
راهرو  طبقه همکف یک بیمارستان که رویا ۳۰ ساله با یک دسته گل و جعبه کوچک کادو شده در دست و کیف به دوش مقابل در آسانسور ایستاده است مرد جوانی با یک جعبه شکلات و یک دسته گل رز قرمز از مقابلش رد می شود. در آسانسور باز می شود رویا داخل میشود در آسانسور بسته میشود.

عنوان و تیتراژ آغازین…

داخلی. آسانسور. ادامه
رویا خودش را در آینه آسانسور میبیند مقابل آینه چند نفس عمیق میکشد و بعد لبخند میزند… کیفش را در میآورد جعبه هدیه را داخلش میگذارد روژلب را در می آورد و به لبهایش میزند، ساعتی با بند و صفحه قرمز به دست دارد. دوباره مقابل آینه لبخند میزند آسانسور میایستد و در باز می شود رویا هل میکند رژلب را سریع داخل کیفش میگذارد و خارج میشود.

داخلی. راهرو بیمارستان. ادامه
رویا در حالی که داخل اتاقهایی که درشان باز است نگاه میکند به دفتر پرستاران میرسد. یک پرستار حدودا سی و چند ساله در حالی که کیفش روی میز باز است  با عجله در حال کادو کردن یک جعبه ادکلن است. رویا چند ثانیه ای او را نگاه میکند.
رویا: ببخشید… اتاق  آقای کریمی؟
پرستار هل میکند جعبه کادو را سریع در کیفش می اندازد و بلند میشود.
پرستار: اتاق کی؟
رویا: کریمی… پیمان کریمی… تو این بخشن دیگه؟
پرستار بعد از کمی مکث: بله… اتاق ۴۴… ( به ساعتش نگاه میکند) فقط یه کم زودتر چون باید برن آزمایشگاه..
رویا تشکر می کند و میرود.

داخلی. اتاق بیمارستان. ادامه
یک اتاق حدودا بیست متری و یک تخته که پنجره ای رو به بیرون دارد. پیمان حدودا سی ساله با لباس بیمارستان و لاغر لب پنجره ایستاده است و بیرون را نگاه میکند.
رویا وارد اتاق میشود: اتاق جدید مبارک… شیرینی شو نمیدی؟
پیمان برمیگردد: تویی؟…منکه خیلی وقته امدم اینجا…
رویا دسته گل را روی میز کنار تخت بعل یک جعبه شیرینی میگذارد: توقع نداشتی بیام، آره؟
پیمان روی تخت مینشیند: نه… آخه مامان میگفت سرت گرم امتحاناته، آره؟
رویا: امتحانا؟… آره اونا که تمومی ندارن… این چند وقته سرحال تر شدی، درسته؟
پیمان با خوشحالی: جدی؟… نمی دونم، دکترام میگن… ( اهی میکشد)  البته اینقدر تو این چند ساله از این حرفا زدن، شدن چوپان خالی بند…
رویا نگاهش میکند: نه… معلومه رنگ و روت باز شده… چاق ترم شدی، نشدی؟
پیمان جعبه شیرینی را بر میدارد: پس حالا که اینطور شد بیا شیرینی اتاقمو بخور… فقط اینجا یه بویی میده… شیرینی مونده که میخوری؟
رویا یک شیرینی برمیدارد پیمان ساعت قرمز را میبیند…
پیمان: این عتیقه هنوز کار میکنه؟
رویا ساعت را نگاه میکند: آره… مثل ساعت…
پیمان با ذوق: داستانشو واست تعریف کردم چرا این رنگیشو خریدم؟
رویا با لبخند: آره… صد بار
پیمان: حالا میمردی میگفتی نه… ای کاش آبی شو میخریدم… هه، ولنتاین… آخه قرمزم شد رنگ، سوراخه
رویا: خب حالا… دفعه بعد برام آبی شو بخر، خوبه؟
پیمان آهی میکشد: دفعه بعد؟… برای تو؟
رویا: آره… مگه نمیگی دکترا گفتن بهتر شدی؟
پیمان پشت به رویا روی تخت دراز میکشد اشک در چشمانش حلقه میزند: تو چرا نمیری دنبال زندگیت؟… تو آدم بد شانسی هستی، میدونستی؟
رویا بلند میشود: من دیگه باید برم… مواظب خودت باش
 پیمان چیزی نمیگوید رویا از اتاق بیرون میرود.

داخلی. طبقه همکف بیمارستان. ادامه
در آسانسور باز می شود رویا با چشمانی خیس از آن خارج میشود، همان مرد جوان را میبیند که ویلچر دختر بیماری را در حالیکه جعبه شکلات روی پایش است هل می دهد، رویا یاد کادو می افتد در کیفش را باز می کند و آن را در می آورد… با عجله به سمت آسانسور برمیگردد… آسانسور حرکت کرده است…رویا چند ثانیه ای صبر میکند بعد به سمت راه پله ها میرود.

داخلی. راهرو بیمارستان. ادامه
رویا کیف به دوش و کادو به دست خیس نفس نفس زنان به سمت اتاق پیمان میرود از جلوی دفتر خالی پرستاران میگذرد و به اتاق میرسد

داخلی. اتاق بیمارستان. ادامه
رویا به محض وارد شدن: اینقدر چرت و پرت گفتی..
پیمان در اتاق نیست، رویا به سمت تخت میرود، فقط جعبه شیرینی روی میز است، گل روی میز نیست… اطراف را نگاه میکند، کشو میز را باز میکند دسته گل روی داخل کشو است بعد از کمی مکث آن را در می آورد… زیر آن جعبه کادوی ادکلنی است که دست پرستار بود رویا ان را برمیدارد و چند لحظه ای آن را نگاه میکند بلند می شود و از پنجره بیرون را نگاه میکند… جوان در حال هل دادن ویلچر دختر در حیاط بیمارستان است و هر دو در حال خندیدن هستند…

خارجی. خیابان. روز
خیابان روبروی بیمارستان، رویا کیف به دوش در یک 206 آلبالویی که کنار خیابان پارک است را باز میکند ساعت قرمز به دستش را میبیند آن را باز میکند و داخل کیفش میگذارد و پشت فرمان مینشیند…

داخلی. ماشین. ادامه
رویا ماشین را روشن میکند، صندلی سمت شاگرد خوابیده است و وحید حدودا چهل ساله روی آن خوابیده است.
وحید: اومدی؟
رویا چیزی نمیگوید وحید صندلی را درست میکند
وحید: میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟... … (رویا را نگاه میکند) گریه کردی؟
رویا حرکت میکند و چیزی نمی گوید
وحید: چرا حرف نمیزنی؟… ایندفعه دیگه حق نداری پاتو بذاری اینجاها…. شنیدی؟
رویا: میشه بس کنی؟
وحید: چی چی رو بس کنم… تا کی رویا؟ تا کی؟… اومدیم پسر خاله شما بازم حالا حالا این تو موند… شماها تا کی میخوای نقش بازی کنید؟… این دفعه خالت زنگ بزنه، میدونم چی بهش بگم
رویا با بغض: نترس… دیگه نمیام
وحید: یعنی چی؟… بهش گفتی؟… آخراشه؟، هان؟
رویا بازهم سکوت میکند
وحید: به خدا من نگران خودتم… دلم نمیاد اینجوری ببینمت
رویا چند لحظه ای سکوت میکند بعد اشکهایش را پاک میکند…  کادو را از کیفش در می آورد و به وحید میدهد..
وحید با خوشحالی کادو را میگیرد تکانش میدهد: واسه منه؟…. چیه؟… ساعته؟
رویا لبخند میزند و در آینه ماشین خودش را میبیند.

 

فیلمنامه کوتاه آمبولانس

فیلمنامه کوتاه امروز، آمبولانس نام داره. مثل دفعات قبل تکرار میکنم که از خوندن نظرات در مورد فیلمنامه ها خوشحال میشم، مخصوصا از نظرات دوستانی که دستی بر آتش فیلم کوتاه دارند.

 

فیلمنامه کوتاه آمبولانس

نویسنده: امیرحسین جواهری

خارجی. کوچه. روز
یک خانه کلنگی حدودا ۹۰ متری با در آهنی کوچک در کوچه ای ده متری که دورتادورش پر از آپارتمان است… نمایی از در که یک پسر بچه حدودا ده ساله بدوبدو به در میرسد و پشت به تصویر با عجله به در میزند.
مردی چاق با چشمانی قرمز حدودا سی و پنج ساله با موهایی ژل زده در را باز میکند مرد با دیدن پسر تعجب میکند.
مرد: چیه؟
پسر: عمو… هل نکنیا… محسن تصادف کرده
مرد: یا ابالفضل… کجا؟
پسر با دست سر کوچه را نشان میدهد: یه موتوریه سر چهارراه بهش زد… در رفت
مرد داخل میرود

خارجی. خیابان. روز
یک چهارراه محلی و بدون چراغ راهنمایی مردم جمع شده اند ماشین زیادی اطراف نیست. مرد از میان جمعیت راهش را باز میکند. محسن با کاپشن و سری خونی روی زمین افتاده است…
مرد بالای سر محسن می نشیند: محسن… بابا جون… محسن
جوانی گوشی به دست بالای سر او ایستاده است: … آمبولانس داره میاد …
مرد گریه کنان بعد از چند ثانیه با احتیاط محسن را بلند میکند
جوان: آقا داری چیکار میکنی؟
مرد توجهی نمیکند و به کارش ادامه میدهد
جوان: آقای محترم… با شمام… نمیشنوی؟… نباید اینجوری تکونش بدی…
زن جوان تماشاگر جلو مرد را میگیرد: راست میگه آقا… چرا وای نمیسی اورژانس بیاد؟…
مرد در حالی که محسن را بغل کرده بر میگردد و با خشم جوان را نگاه میکند: تا کی وایسم؟ هان؟… شما میدونی کی میرسه؟
زن: چند دقیقه دیگه میان…آقا شما اصلا چیکاره شی؟
 مرد: پسرمه… به شما ربطی نداره…. از سر رام برید کنار….
مرد از میان مردم بیرون می آید و در خیابان راه می افتد…سعی میکند ماشینی بگیرد… چند ماشین بی توجه رد می شوند…

داخلی. ماشین. روز
یک پراید سفید در حال حرکت که مرد با صورتی خیس در حالی که محسن که همچنان بیهوش است را در بغل دارد با او حرف میزند
مرد: محسن جان…صدای منو میشنوی بابایی…. محسن جان… الآن میرسیم بیمارستان…
مرد در حالی صورتش را با  روبه راننده: داداش جون مادرت سریعتر… نرسیدیم؟
راننده: داداش نزدیکیم … چند دقیقه دیگه… ایشاالله که چیزی نشده… الآن حالش چطوره؟
مرد با احتیاط زیپ کاپشن محسن را باز میکند شیشه ماشین را بالا میدهد…

داخلی. بیمارستان. روز
مرد با در حالی که با دست سرش را گرفته و کاپشن محسن روی پایش است در پذیرش بیمارستان روی صندلی نشسته است…
پرستاری برگه به دست به مرد نزدیک میشود: آقا شما چه نسبتی با این پسر تصادفی داری؟
مرد ترسیده بلند میشود: من؟… باباشم… چی شده خانم؟
پرستار به سمت میز پدیرش میرود : کارت شناساییت همراته؟
مرد: آره… خانم چرا چیزی نمیگی؟
پرستار: باید عمل شه….
مرد: عمل برا چی؟… دکترش کجاست؟… من باید با دکترش حرف بزنم
پرستار برگه ای را به مقابل مرد میگیرد: اینو پر کن… اینجام امضا، اثر انگشت… چرا صبر نکردی آمبولانس بیاد؟…
مرد: آمبولانس؟…
پرستار در حال نوشتن چیزی: نخاعش آسیب دیده…
مرد: ترسیدم دیر برسه…
پرستار: …لااقل تکونش نمیدادی…. رضایتنامه رو پر کردی؟
مرد شروع به پر کردن میکند: به خدا فقط ترسیدم دیر بشه…
پرستار: دیر چی بشه آقا؟… این بچه چیز خاصیش نبوده که… چرا اینقدر تکونش دادی؟… کس دیگه ای نبود بیارش
مرد: الآن میخواید چیکار کنید شما؟
پرستار: دوساعته دارم چی بهت میگم؟… این بچه باید عمل شه…
مرد: یعنی اگه آمبولانس میاوردش دیگع عمل نمیخواست؟
پرستار توجهی به حرف مرد نمیکند و کارش را انجام میدهد
مرد در حین پر کردن مکث میکند: الآن دکترش کو؟
پرستار بازهم توجهی نمیکند
مرد با صدای بلند: دکتر… این خراب شده صاحب نداره؟… دکتر… دکتر
پرستار بلند میشود: صداتو بیار پایین… دکترو میخوای چیکار آقا؟… داره آماده میشه برای عمل… نمیخوای بچه ات زنده بمونه؟
مرد با گریه برگه را امضا میکند و به پرستار تحویل میدهد…

داخلی. دستشویی بیمارستان.
مرد با موهایی به هم ریخته داخل دستشوی آخرین پک سیگار را میکشد و فیلترش را داخل دستشویی می اندازد. کاپشن محسن را از جالباسی بر می دارد آن را مقابل صورتش میگیرد و گریه میکند. بعد از چند ثانیه صورتش را با آن خشک میکند و شروع به باز کردن درز پایین آن می کند. چندین بسته شیشه از داخل کاپشن در می آورد و در جیب خودش میگذارد و سیفون را میکشد.

فیلمنامه کوتاه کار

اسم فیلمنامه کوتاه امروز " کار " است و اینکه این فیلمنامه رو تقریبا شش ماه پیش نوشتم. این یکی از اون فیلمنامه هامه که ساخت فیلم کوتاه شو دوست دارم.

فیلمنامه کوتاه " کار"

نویسنده: امیرحسین جواهری

خارجی. خیابان. ظهر
یک خیابان ۲۰ متری که هر دو طرف آن پر از فروشگاههایی است که اکثرا بسته اند. در پیاده رو به جز چند چند عابر و چند دانش آموز پسر یونیفرم پوش بیحال، عابر دیگری نیست. یک مرد دستفروش پنجاه و چند ساله و نسبتا کوتاه قد و چاق با ظاهری معمولی مقابل بساط تیشرت هایش ایستاده است که در حال سرک کشیدن به سمت دوطرف خیابان است. او هر چند دقیقه اینکار را تکرار می کند.
دستفروش هنگام رد شدن جوانی بیست و چند یکی از تیشرت هایی را به طرف او پرت می کند.
جوان تیشرت را سریع میگیرند و با تعجب دستفروش را نگاه میکند.
دستفروش با لبخندی شیطنت آمیز و با لهجه شمالی: قابل نداره... ده تومنه
جوان با خنده تیشرت را به دستفروش بر میگرداند و میرود.
دستفروش این بار تیشرت را به طرف دو سرباز پرت می کند. یکی از سربازها تیشرت را میگیرد.
دستفروش با همان لبخند: مفته بخدا ... مفت...
سرباز نیز با خنده تیشرت را با خود می برد. دستفروش هیچ واکنشی نشان نمی دهد و فقط با لبخند آنها را نگاه می کند انگار مطمئن است که سرباز تی شرت را برمی گرداند. سرباز بعد از چند قدم بر می گردد و تیشرت را پس می دهد.
دستفروش بعد از مدتی اینبار تیشرت را به سمت یک زنی با آرایش زیاد، حدودا سی ساله مانتویی و قد بلند می اندازد.
زن بی توجه رد میشود و تیشرت روی زمین می افتد.  دستفروش برای آوردن تیشرت می رود که یک تویوتا شهرداری کنار بساط او می ایستد چند مامور درشت هیکل و یونیفرم پوش شهرداری از ماشین پیاده می شوند.
دستفروش با دیدن آنها به سمت بساطش می رود و شروع به  جمع کردن تیشرت ها می کند. دو تا از ماموران شهرداری هر کدام یک طرف بسط را می گیرند و آن را جمع میکنند.
مامور اول : ولش کن پدر جان...
دستفروش که رنگش پریده بساطش را گرفته و رها نمی کند: ببخشید.... دارم میرم
مامور اول : ده دفعه بهت تذکر دارم .... میگم ولش کن
دستفروش نفس نفس زنان: بخدا داشتم میرفتم..
مامور دوم : ولش کن ...بهت میدیم...
دستفروش: شرمنده ... ببخشید
مامور اول: میگم ولش کن خودم بهت میدم....
 دستفروش محکم بساطش را گرفته و رها نمی کند: دیگه نمیام بخدا....
مامور دوم بساط را رها می کند: اگه دوباره اومدی چی؟
دستفروش: اگه اومدم هرکاری خواستی بکن
ماموراول رو به مامور دوم: چی میگی تو؟ ... میگم از صبح تا حالا ده بار بهش تذکر دادم.... ( روبه دستفروش) تذکر ندادم؟
دستفروش: حواسم نبود ...ببخشید...
مامور اول بساط را محکم از دستان دستفروش میکشد: ولش کن دیگه..
دستفروش روی زمین می افتد.
مامور بساط را پشت تویوتا میگذارد و داخل ماشین میشیند. مامور دوم ایستاده است و  دستفروش را نگاه می کند
چند نفری از عابران جمع شده اند. دستفروش به زحمت بلند میشود بعد از چند ثانیه دستش را روی قلبش می گذارد و روی زمین می خوابد مامور دوم به بالای سر او مینشند.
مامور دوم: چی شد پدر جان؟...
مردم بیشتری دور آنها جمع می شوند و یکی دو نفر با تلفن صحبت می کنند.  هرکدام از مردم چیزی می گویند:
...بدبخت سکته کرد....
...یکی زنگ بزنه اورژانس...
.... بی ناموسا ...
... پیرمرد بیچاره داره کار می کنه، بره چیکار کنه؟... دزدی کنه
دستفروش نمی تواند حرف بزند و فقط قفسه سینه اش را می مالد.
مامور اول بساط دستفروش را می آورد و با ترس بالای سر او می ایستد: زنگ زدی اورژانس؟
مامور دوم: نه...
یک جوان باظاهر دانشجو: من زدم ....دارن میان...
یک جوان حدودا سی و پنج ساله با قد متوسط و ته رش، به سمت مامور اول می آید یقه اش را می گیرد: همینو می خواستی... بدبخت دو ساعت داشت التماست می کرد...
مامور اول سعی میکند با او درگیر نشود: یقه رو ول کن آقا جون ...مام داریم کارمونو انجام میدیم...
یک جوان دیگر مامور اول را هل می دهد: راست میگه دیگه نامرد.... اصلا چی از جون مردم می خواین شماها... هان؟
چند نفر دیگر هم دور او را می گیرند و هر یک چیزی می گویند مامور دوم هم بلند می شود: داداش به مام گفتن جمع کنید...
 جوان اولی ضربه ای به صورت مامور اول میزند:  تاپاله گول هیکلتو خوردی؟....
درگیری شروع می شود هر کدام از  مردمی که جمع شده اند ضربه ای به ماموران شهرداری میزنند و همه سرگرم درگیری می شوند.
بعد از چند دقیقه ماموران شهرداری به سرعت سوار ماشین می شوند و سعی دارند فرار کنند. چند نفر آنها را دنبال می کنند و به بدنه و شیشه های ماشین ضربه می زنند. ماشین شهرداری حرکت می کند باز هم چند نفر آن را دنبال می کنند. یک جوان حدودا بیست ساله یک تکه سنگ بزرگ به سمت ماشین پرت می کند. شیشه ماشین میشکند و بعد از چند متر ترمز می کند. یک لحظه سکوت همه جا را فرا میگیرد و مردم به هم نگاه می کنند بعد از چند ثانیه کسانی که دنبال ماشین بودند فرار می کنند.
داخلی. ماشین شهرداری. ادامه
مامور دوم با سری خون آلود و بیهوش روی صندلی افتاده است و مامور اول با گریه در حالی که دست مامور دوم را گرفته است با اورژانس صحبت میکند
مامور اول با گریه: نبض نداره... نه هیچی نداره... چیکار کنم؟...باشه باشه ...
 در همین حال صدای مامور کم کم پایین می آید و ما از شیشه بغل ماشین دستفروش را در حالی که بساطش را به کول گرفته و به سرعت دور می شود، می بینیم...

فیلمنامه کوتاه پرینتر

این فیلمنامه خیلی کوتاه امروز به نام پرینتر است. 

فیلمنامه کوتاه پرینتر

نویسنده: امیرحسین جوهری

داخلی. خانه. روز
 یک اتاق حدودا بیست متری با میز کامپیوتر و تخت یکنفره، در اتاق باز می شود مرد جوانی با لباس های کثیف در حالی که پرینتری کثیف با لکه های قرمز که چیزهایی به عربی و انگلیسی روی آن نوشته شده در دست دارد وارد اتاق می شود، مرد با عجله پرینتر را زیر میز کامپیوتر میگذارد و  فیش هایش به لب تابش وصل میکند و به برق میزند و مقداری کاغذ هم  داخل آن میگذارد.
مرد لب تاپ را روشن میکند عکس سبد میوه ای روی دکستاب است از روی آن پرینت میگیرد… پرینتر کار نمیکند…
مینشیند آن را خاموش روشن کاغذها را جابجا و و پرینتر  را کمی تکان میدهد، دوباره از سبد میوه پرینت میگیرد. اینبار کاغذ داخل میرود، مرد خوشحال می شود... ولی کاغذی بیرون نمی آید...
دوباره امتحان میکند اینبار هم کاغذ داخل می رود ولی چیزی بیرون نمی آید.
مرد لگدی به پرینتر میزند و آن را خاموش میکند. با ناراحتی از روی صندلی بلند می شو  و به سمت در می رود که پایش به چیزی گیر می کند و روی زمین میافتد…
یک سبد میوه دقیقا مشابه عکس روی زمین است و میوه های سبد دیگر روی زمین ریخته است. مرد با تعجب سیبی را از روی سبد برمی دارد، نگاه میکند و با احتیاط گاز میزند و بعد با خوشحالی شروع به خوردن می کند.

داخلی. اتاق. ادامه
مرد با لباس هایی نو در حالی که روی میزش غذاها و نوشابه های مختلف است در حال پرینت گرفتن از اشیا مختلف است پشت سر او تعداد زیادی لباس ها و کفش و کتونی و ادکلن های مختلف است…
مرد با بی انگیزگی در گوگل سرچ میکند که پرنده ای جلوی پنجره اتاقش مینشیند و بعد از چند ثانیه پرواز میکند. مرد با خوشحالی عکس پرندگان را سرچ میکند و بعد از عکس یک طوطی پرینت میگیرد و بر میگردد و منتظر میشود اثری از طوطی نمیشود دوباره مشغول پرینت از اشیا میشود که با پرواز یک طوطی بزرگ در اتاقش از جا میپرد…

داخلی. اتاق. ادامه
یک گربه سفید روی میز است و در اتاق علاوه بر آن چند پرنده و گربه دیگر در حال غذا خوردن هستند مرد عکسی از یک بازیگر زن با سگش میبیند انگار چیزی به ذهنش میرسد.. برمیگردد نگاهی به اتاق میکند و شروع به مرتب کردن اتاق میکند وبعد به سراع تخت خواب میرود و آن را هم مرتب میکند.
بعد از چند دقیقه پشت لب تاب مینشیند و کیم کارداشیان را سرچ میکند یکی از عکسهای تکی او را انتخاب میکند… لباسش را مرتب می کند به خودش و در دهانش ادکلن می زند، چند لحظه مکث میکند شکمش را داخل میدهد ادکلن را به زور داخل شلوارش میکند و چند بار میزند… نفس عمیقی میکشد و پرینت میگیرد… بر میگردد و منتظر می شود، خبری نمی شود…
مرد دوباره سراغ لب تاب میرود اینبار با ناراحتی از عکس چند بازیگر زن و مرد در فیلم های مختلف پشت سر هم پرینت میگیرد و منتظر می شود که بازهم خبری نمیشود…
مرد با بی حوصلگی لب تاب را خاموش می کند و از روی صندلی بلند میشود که با دیدن کابویی که پشت سرش ایستاده وحشت میکند و روی صندلی مینشیند… با ترس سلام میکند کابوی به او لبخند میزند، مرد هم لبخند میزند کابوی با لبخند به سرعت اسلحه می کشد و به طرف مرد شلیک میکند…
مرد روی زمین کنار پرینتر می افتد… روی پرینتر نوشته  " Islamic " دیده می شود.

اینم یه فیلمنامه کوتاه دیگه به اسم مطب است. مثل همیشه تکرار میکنم که خوشحال میشم اگه نظرتون رو راجع به این فیلمنامه بدونم.

 

فیلمنامه کوتاه مطب

نویسنده: امیرحسین جواهری

 

خارجی. کوچه. روز
صدا یک مرد روی تصویر سیاه: اینایی که من میبینم دوای سرطانه، آره به ننه مم از اینا میدادن…
 تصویر روشن میشود…حسن حدودا سی وپنج ساله لاغر و ریزاندام با موهایی کوتاه و ریش چند روزه ای که عمدتا سفید است دارو و پرونده به دست مقابل مردی سیگار به دست ایستاده است مرد کیسه داروها را چک میکند آنها مقابل در یک ساختمان یک طبقه ایستاده اند…
مرد ادامه میدهد: گفتی دخترت هفت ساله شه؟
حسن با ناراحتی و با اشاره سر بله میگوید…
مردآهی میکشد: نمیدونم… خدا کمکت کنه… ایشالله که خوب میشه.. بچه این محلی؟
حسن به دیوار تکیه میدهد: اینجا؟… نه بابا…
مرد: خوش به حالت اینجا نمیشینی، پر دیوونست، دیروز یه زنه با چاقو زورگیری کرده… حتما به خاطر این دکتره اومدی، درسته؟….
حسن: … کسی ام زده؟
مرد: یارو شانس اورده، الان بیمارستانه…( مرد به مطب نگاه میکند) حالا نوبتت نره؟…
حسن: نه… جا نیست تو… چرا همه مطبا یه بویی میدن؟
مرد پک عمیقی به سیگارش میزند و با پوزخند: به خاطر دکتراست حتما…
هردو میخندند

داخلی. مطب. روز
یک اتاق بزرگ که دورتادور آن صندلی چیده شده است حدود ده نفری در اتاق هستند… دختری حدودا بیست و چند ساله با پاهای درشت و مانتویی کوتاه و آرایش غلیظ در حال آدامس جویدن و خواندن کتابی روانشناسی است… حسن وارد می شود، به جز صندلی کنار دختر که کنج دیوار است جایی برای نشستن نیست… حسن با کمی مکث و معذب کنار دختر می نشیند… حسن بعد از مدتی ساعتش را نگاه میکند… روبه دختر میکند.
حسن: چقدر طول میکشه یه نفرو ویزیت کنه؟
دختر پوزخندی میزند: چه میدونم عمو… مگه من تایم نگه دار اینجام؟
حسن: ببخشید، خیال کردم میدونید
دختر: بخشیدم…
 بعد از چند ثانیه دختر مردی کچل را میبیند که با شلوار پارچه ای و گشاد وارد مطب میشود…
دختر: چرا شما مردا اینقدر احمقید؟
حسن: چی؟
دختر: میگم چرا شما مردا اینقدر احمقید؟
حسن: احمق؟… چطور؟
دختر: اون مردک که اونجاست رو میبینی؟…( مرد کچل را نشان میدهد) نمیدونم چی تو خودش دیده … مشنگ هی میره، میاد منو نیگا میکنه…یکی نیست بهش بگه آخه عنتر چی تو خودت دیدی؟… مثل همین دکتره، اینم سری قبل داشت یه جوری نیگام میکرد… میخواستم برم جرش بدم، شانس آورد اینجا پر مریض بود…
دختر نگاهی به حسن میکند: نکنه تو هم مثل اونی؟
حسن: من؟… نه… من کجام شکل اونه؟
دختر: معلومه که شکل هم نیستید… این دیگه کیه؟… میگم نکنه تو هم برا این اومدی پیش من نشستی
حسن: نه… نه... جا نبود
دختر: یعنی اگه جا بود پیش من نمیشستی؟…آره؟
حسن: نه.. نه … منظورم…
دختر حرفش را قطع میکند: تو با این قیافه ترکیدت میخوای بگی از من سرتری؟…
حسن: منظوری نداشتم به خدا… شما…
دختر: چی… شماچی؟
حسن: شما خیلی هم خوبی
دختر: معلومه که خوبم… سیگار داری؟
حسن: من سیگاری نیستم
دختر: به منچه که سیگاری نیستی کلم، من ازت پرسیدم سیگاری هستی یا نه؟…  نداری یه کلمه بگو نه…
حسن چیزی نمی گوید دختر رو میکند به مردی حدودا پنجاه ساله و چاق که در کنار دختر جوانی است و از اول در مطب بوده اند
دختر: حاجی سیگار داری؟
مرد توجهی نمی کند
دختر: حاجی… حاج آقا… سیگار داری؟
مرد: نه…
دختر: دخترتون چی اونم نداره؟
مرد: لااله الا الله… نه خانم اینجا کسی سیگار نداره… شمام خودتو جمع وجور کن
دختر: چی کار کنم؟
مرد: میگم حجابتو درست کن این چه وضعشه… خجالتم نمیکشه
دختر: به توچه ربطی داره؟ …تاپاله… مگه من به تو میگم چرا اینقدر شکم داری؟ … من دلم میخواد اینجوری باشم، مشکلی داری؟
مرد: آره مشکل دارم
دختر: میتونی گمشی بیرون
مردی: چی؟… چی گفتی؟
دختر: گفتم میتونی گمشی بیرون … شنیدی یا بلندتر بگم؟
مرد بلند میشود دختر کنار دستش دست او را میکشد و او میشیند
مرد: حیف.. حیف که از قدیم گفتن با زن…. استعفرالله…
دختر روبه حسن و آرام:  من برم دستشویی.. با این یارو حرف زدم اسهال گرفتم
دختر بیرون میرود…
حسن پرونده دستش را باز میکند و نگاهی به پرونده میکند…
با صدای مرد چاق که با تلفن صحبن میکند متوجه او میشود
مرد چاق در حال صحبت با تلفن: جناب سرهنگ من نیم ساعت دیگه کلانتریم … الان تو مطبم…خیالتون راحت به موقع میرسم سر پستم…
در اتاق دکتر باز می شود پیرزنی بیرون می آید مرد چاق به همراه دختر وارد اتاق دکتر میشوند…
بعد از چند ثانیه دختر برمیگردد و با لباسش دستهایش داخل جیبهای مانتواش است…
دختر: بی ناموس چه آب یخی داشت…
دختر مینشیند و متوجه نبود مرد چاق میشود: رفتن؟
حسن: کیا؟
دختر: اون یارو عنتره و دخترش
حسن: پیش دکترن…
دختر: از قیافش معلوم بود….از اون نزول خورای حرومزادست… دیوث
حسن: نه بابا… پلیس بود یارو… داشت با تلفن حرف میزد متوجه شدم
دختر: کی؟ اون پلیس بود؟… حتما منم سردارم، آره؟… مرد حسابی اینا هفت خطن… این نزول خورا به همه میگن پلیسم که ازشون بترسن…این شکل کارشونه، فهمیدی؟... من تا دیدمش فهمیدم چیکارست… تو دیگه چقدر ساده ای عمو
حسن: فکر نکنم…

دختر: چرا… ما تو فامیلمون تا دلت بخواد از این پفیوزاست… می خوای زنگ بزنم با یکی شون حرف بزنی؟… یارو ساقی شیشه ست به همه میگه به کسی نیگدا… من اطلاعاتیم ( دختر میخندد) … جاکش

حسن: نمیدونم…
دختر: من اگه نزول خور باشم نمیرم به همه بگم نزول خورم که… میگم مثلا قاضی ام… نه قاضی که نه…میگم … نمیدونم یه جایی رو میگم که مردم ازم بترسن… اسمشو میشنون برینن… مثلا تو آگاهیم… آگاهی خوبه؟
حسن: آگاهی؟…. چی بگم…
حسن بلند میشود و به سمت در میرود
دختر: دستشویی میری کلیدو از منشی بگیر
حسن کنار میز منشی میرود: کلید بده
منشی که شبیه دخترهای ترشیده با ابروهای پرپشت و چهره ای شکسته است: کلید کجا؟
حسن: کلید خزانه… کلید کجا؟… کلید توالت دیگه…
منشی: چیه آقا چرا اینقدر عصبانیی؟
حسن: عصبانی نیستم سوال بیخود پرسیدی….آخه توالتم قفل میکنن؟…
منشی: اگه شمام قرار بود به خاطر ماهی هشتصد تومن، روزی چند بار گند و گه معتادا رو تمیز کنی درشور زنجیر میکردی
حسن: معتاد بیچاره چیکار کنه… تو خیابون برینه؟… حالا کلیدو نمیخوای بدی؟
منشی کلید را با حرص روی میز میگذارد حسن بر میدارد و می رود

خارجی. حیاط. روز
حسن از دستشویی که گوشه حیاط است بیرون می آید دستانش را می شوید مرد چاق نسخه به دست بیرون میرود، حسن گوشه حیاط می نشیند

داخلی. مطب. ادامه
دختر از همانجایی که نشسته رو میکند به دخترچادری همراه مرد چاق و بیحال که داخل کیفش دنبال چیزی میگردد.  دختر: بابات صدی چند میگیره؟
دخترچادری: چی؟ …بابام؟
دختر: آره بابات … همون چاقه، صدی چند نزول میده؟
دخترچادری: نزول؟…اون آقا شوهرمه خانم…پلیسه
دختر با خنده: پلیسه میدونم… منم تو آگاهیم… همشون همینو میگن، نگفتی؟
دختر چادری که سرخ شده سرفه اش میگیرد و سرفه های خونی میکند منشی بلند میشود و دکتر را صدا میکند… سرفه هایش بیشتر میشود و خون بالا میآورد…
دکتر با دیدن دختر چادی: زنگ بزن اورژانس…  زود باش
دختر با دیدن وضعیت پیش آمده کتابش را باز میکند و مشغول مطالعه میشود…

داخلی. مطب. غروب
مدتی از آن ماجرا گذشته و مطب آرام شده است دختر و حسن در کنار هم نشسته اند
دختر: بابا یارو زنش بود… دیدی بهت گفتم نزول خوره…  زنه جوونش باید سرطان خون بگیره بعد اون خرس گیریزلی پیر از ملت اسکنت بگیره…
حسن چیزی نمی گوید و تو خودش است..
دختر: حالا چته؟
حسن همچنان ساکت است
دختر: ناراحت اونی؟… ناراحت نباش اون بمیره ام از دست اون خونخوار راحت میشه…
حسن: تو دیگه چه آدمی هستی؟
دختر: منو میگی؟… منی که میبینی خودم سرطانیم
حسن: هه
دخترکلاه گیسش را عقب میدهد: ببین… پس خیال کردی برا چی اینجام؟
حسن بهت زده: بهت نمیخوره اصلا…
دختر: خوب موندم … آره؟
حسن گریه میکند
دختر: نچ… گریه نکن …حالا دکتر چی گفت؟
حسن با گریه: این پرونده رو دید… گفت داروهاشو به موقع بدین، توکلتونم به خدا باشه…
دختر: راست میگه… خوب میشه ایشالله… توکل کن به خدا… اصلا ببرش مشهد، هان؟
حسن: نه بابا… ای کاش به همین راحتی بود
دختر: زبونتو گاز بگیر… به قیافت نمیخوره اینجوری باشی…
حسن: نمیدونم چیکار کنم؟
دختر: هیچ کاری نمیخواد بکنی برو زندگی کن همین… با دختر خوش باش… بذار از این روزاش لذت ببره، فهمیدی؟.. پاشو برو…پاشو
حسن بعد از کمی مکث: راست میگی… کاری که از دست ما برنمیاد، درسته؟
دختر: آره دیگه منو میبینی… کارایی که دوست داشتمو دونه دونه دارم انجام میدم…
حسن: ایول… حالا چرا نمیری تو
دختر: من کار دارم… آخرین نفرم…
حسن که آرام شده بلند میشود و خداحافظی میکند
دختر بعد از کمی مکث: دخترتو از طرف من ببوس
حسن با خوشحالی برمیگردد: حتما… میخوای شمارتو بده…
دختربا لبخند: گمشو دیگه …پررو نشو
حسن میرود..

خارجی. حیاط ساختمان. شب
حسن جلوی در دستشویی مطب ایستاده و این پا و اون پا میکند مرد چاق وارد حیاط میشود و حسن را میبیند
مرد چاق: هنوز نرفتن که؟
حسن: کی دکتر؟…نه هستش… خانم تون چطوره؟
مرد چاق سری تکان میدهد: تو کماست… کیف و داروهاشو جاگذاشته اومدم اونارو ببرم…
حسن: خدا شفا بده
مرد چاق وارد مطب می شود
 معتادی با لباسهای کهنه و گونی به دست و با طمانینه از توالت بیرون می آید و میرود…
حسن چپ چپ او را نکاه میکند و با عجله وارد توالت میشود…
بعد از چند ثانیه صدای شلیک گلوله از مطب می آید
حسن شلوار به دست از توالت بیرون میآید و در حین دویدن به طرف مطب زیپش را میبندد

داخلی. مطب. ادامه
 منشی روی صندلی اش نیست… حسن وارد می شود و اطراف را نگاه میکند… دختر خونین و دمر روی زمین، و سرش پشت به در ورودی است یک قمه بزرگ خونی و  یک مشمی پاره پول کنارش و مقداری پول هم روی زمین است… مرد چاق اسلحه به دست با تلفن صحبت میکند…
حسن: یا اباالفضل…
منشی بیهوش  روی صندلی ولو شده است… حسن با ترس به طرف دختر میرود و مقابلش مینشیند
دختر با دیدن حسن: شانس گه مارو دیدی؟… یارو واقعا پلیس بود… با اون هیکلش منو با تیر زد… باورت میشه؟…

حسن که شکه شده روی زمین ولو میشود و به دیوار پشت سرش تکیه میدهد...