اینم یه فیلمنامه کوتاه دیگه به اسم مطب است. مثل همیشه تکرار میکنم که خوشحال میشم اگه نظرتون رو راجع به این فیلمنامه بدونم.
فیلمنامه کوتاه مطب
نویسنده: امیرحسین جواهری
خارجی. کوچه. روز
صدا یک مرد روی تصویر سیاه: اینایی که من میبینم دوای سرطانه، آره به ننه مم از اینا میدادن…
تصویر روشن میشود…حسن حدودا سی وپنج ساله لاغر و ریزاندام با موهایی کوتاه و ریش چند روزه ای که عمدتا سفید است دارو و پرونده به دست مقابل مردی سیگار به دست ایستاده است مرد کیسه داروها را چک میکند آنها مقابل در یک ساختمان یک طبقه ایستاده اند…
مرد ادامه میدهد: گفتی دخترت هفت ساله شه؟
حسن با ناراحتی و با اشاره سر بله میگوید…
مردآهی میکشد: نمیدونم… خدا کمکت کنه… ایشالله که خوب میشه.. بچه این محلی؟
حسن به دیوار تکیه میدهد: اینجا؟… نه بابا…
مرد: خوش به حالت اینجا نمیشینی، پر دیوونست، دیروز یه زنه با چاقو زورگیری کرده… حتما به خاطر این دکتره اومدی، درسته؟….
حسن: … کسی ام زده؟
مرد: یارو شانس اورده، الان بیمارستانه…( مرد به مطب نگاه میکند) حالا نوبتت نره؟…
حسن: نه… جا نیست تو… چرا همه مطبا یه بویی میدن؟
مرد پک عمیقی به سیگارش میزند و با پوزخند: به خاطر دکتراست حتما…
هردو میخندند
داخلی. مطب. روز
یک اتاق بزرگ که دورتادور آن صندلی چیده شده است حدود ده نفری در اتاق هستند… دختری حدودا بیست و چند ساله با پاهای درشت و مانتویی کوتاه و آرایش غلیظ در حال آدامس جویدن و خواندن کتابی روانشناسی است… حسن وارد می شود، به جز صندلی کنار دختر که کنج دیوار است جایی برای نشستن نیست… حسن با کمی مکث و معذب کنار دختر می نشیند… حسن بعد از مدتی ساعتش را نگاه میکند… روبه دختر میکند.
حسن: چقدر طول میکشه یه نفرو ویزیت کنه؟
دختر پوزخندی میزند: چه میدونم عمو… مگه من تایم نگه دار اینجام؟
حسن: ببخشید، خیال کردم میدونید
دختر: بخشیدم…
بعد از چند ثانیه دختر مردی کچل را میبیند که با شلوار پارچه ای و گشاد وارد مطب میشود…
دختر: چرا شما مردا اینقدر احمقید؟
حسن: چی؟
دختر: میگم چرا شما مردا اینقدر احمقید؟
حسن: احمق؟… چطور؟
دختر: اون مردک که اونجاست رو میبینی؟…( مرد کچل را نشان میدهد) نمیدونم چی تو خودش دیده … مشنگ هی میره، میاد منو نیگا میکنه…یکی نیست بهش بگه آخه عنتر چی تو خودت دیدی؟… مثل همین دکتره، اینم سری قبل داشت یه جوری نیگام میکرد… میخواستم برم جرش بدم، شانس آورد اینجا پر مریض بود…
دختر نگاهی به حسن میکند: نکنه تو هم مثل اونی؟
حسن: من؟… نه… من کجام شکل اونه؟
دختر: معلومه که شکل هم نیستید… این دیگه کیه؟… میگم نکنه تو هم برا این اومدی پیش من نشستی
حسن: نه… نه... جا نبود
دختر: یعنی اگه جا بود پیش من نمیشستی؟…آره؟
حسن: نه.. نه … منظورم…
دختر حرفش را قطع میکند: تو با این قیافه ترکیدت میخوای بگی از من سرتری؟…
حسن: منظوری نداشتم به خدا… شما…
دختر: چی… شماچی؟
حسن: شما خیلی هم خوبی
دختر: معلومه که خوبم… سیگار داری؟
حسن: من سیگاری نیستم
دختر: به منچه که سیگاری نیستی کلم، من ازت پرسیدم سیگاری هستی یا نه؟… نداری یه کلمه بگو نه…
حسن چیزی نمی گوید دختر رو میکند به مردی حدودا پنجاه ساله و چاق که در کنار دختر جوانی است و از اول در مطب بوده اند
دختر: حاجی سیگار داری؟
مرد توجهی نمی کند
دختر: حاجی… حاج آقا… سیگار داری؟
مرد: نه…
دختر: دخترتون چی اونم نداره؟
مرد: لااله الا الله… نه خانم اینجا کسی سیگار نداره… شمام خودتو جمع وجور کن
دختر: چی کار کنم؟
مرد: میگم حجابتو درست کن این چه وضعشه… خجالتم نمیکشه
دختر: به توچه ربطی داره؟ …تاپاله… مگه من به تو میگم چرا اینقدر شکم داری؟ … من دلم میخواد اینجوری باشم، مشکلی داری؟
مرد: آره مشکل دارم
دختر: میتونی گمشی بیرون
مردی: چی؟… چی گفتی؟
دختر: گفتم میتونی گمشی بیرون … شنیدی یا بلندتر بگم؟
مرد بلند میشود دختر کنار دستش دست او را میکشد و او میشیند
مرد: حیف.. حیف که از قدیم گفتن با زن…. استعفرالله…
دختر روبه حسن و آرام: من برم دستشویی.. با این یارو حرف زدم اسهال گرفتم
دختر بیرون میرود…
حسن پرونده دستش را باز میکند و نگاهی به پرونده میکند…
با صدای مرد چاق که با تلفن صحبن میکند متوجه او میشود
مرد چاق در حال صحبت با تلفن: جناب سرهنگ من نیم ساعت دیگه کلانتریم … الان تو مطبم…خیالتون راحت به موقع میرسم سر پستم…
در اتاق دکتر باز می شود پیرزنی بیرون می آید مرد چاق به همراه دختر وارد اتاق دکتر میشوند…
بعد از چند ثانیه دختر برمیگردد و با لباسش دستهایش داخل جیبهای مانتواش است…
دختر: بی ناموس چه آب یخی داشت…
دختر مینشیند و متوجه نبود مرد چاق میشود: رفتن؟
حسن: کیا؟
دختر: اون یارو عنتره و دخترش
حسن: پیش دکترن…
دختر: از قیافش معلوم بود….از اون نزول خورای حرومزادست… دیوث
حسن: نه بابا… پلیس بود یارو… داشت با تلفن حرف میزد متوجه شدم
دختر: کی؟ اون پلیس بود؟… حتما منم سردارم، آره؟… مرد حسابی اینا هفت خطن… این نزول خورا به همه میگن پلیسم که ازشون بترسن…این شکل کارشونه، فهمیدی؟... من تا دیدمش فهمیدم چیکارست… تو دیگه چقدر ساده ای عمو
حسن: فکر نکنم…
دختر: چرا… ما تو فامیلمون تا دلت بخواد از این پفیوزاست… می خوای زنگ بزنم با یکی شون حرف بزنی؟… یارو ساقی شیشه ست به همه میگه به کسی نیگدا… من اطلاعاتیم ( دختر میخندد) … جاکش
حسن: نمیدونم…
دختر: من اگه نزول خور باشم نمیرم به همه بگم نزول خورم که… میگم مثلا قاضی ام… نه قاضی که نه…میگم … نمیدونم یه جایی رو میگم که مردم ازم بترسن… اسمشو میشنون برینن… مثلا تو آگاهیم… آگاهی خوبه؟
حسن: آگاهی؟…. چی بگم…
حسن بلند میشود و به سمت در میرود
دختر: دستشویی میری کلیدو از منشی بگیر
حسن کنار میز منشی میرود: کلید بده
منشی که شبیه دخترهای ترشیده با ابروهای پرپشت و چهره ای شکسته است: کلید کجا؟
حسن: کلید خزانه… کلید کجا؟… کلید توالت دیگه…
منشی: چیه آقا چرا اینقدر عصبانیی؟
حسن: عصبانی نیستم سوال بیخود پرسیدی….آخه توالتم قفل میکنن؟…
منشی: اگه شمام قرار بود به خاطر ماهی هشتصد تومن، روزی چند بار گند و گه معتادا رو تمیز کنی درشور زنجیر میکردی
حسن: معتاد بیچاره چیکار کنه… تو خیابون برینه؟… حالا کلیدو نمیخوای بدی؟
منشی کلید را با حرص روی میز میگذارد حسن بر میدارد و می رود
خارجی. حیاط. روز
حسن از دستشویی که گوشه حیاط است بیرون می آید دستانش را می شوید مرد چاق نسخه به دست بیرون میرود، حسن گوشه حیاط می نشیند
داخلی. مطب. ادامه
دختر از همانجایی که نشسته رو میکند به دخترچادری همراه مرد چاق و بیحال که داخل کیفش دنبال چیزی میگردد. دختر: بابات صدی چند میگیره؟
دخترچادری: چی؟ …بابام؟
دختر: آره بابات … همون چاقه، صدی چند نزول میده؟
دخترچادری: نزول؟…اون آقا شوهرمه خانم…پلیسه
دختر با خنده: پلیسه میدونم… منم تو آگاهیم… همشون همینو میگن، نگفتی؟
دختر چادری که سرخ شده سرفه اش میگیرد و سرفه های خونی میکند منشی بلند میشود و دکتر را صدا میکند… سرفه هایش بیشتر میشود و خون بالا میآورد…
دکتر با دیدن دختر چادی: زنگ بزن اورژانس… زود باش
دختر با دیدن وضعیت پیش آمده کتابش را باز میکند و مشغول مطالعه میشود…
داخلی. مطب. غروب
مدتی از آن ماجرا گذشته و مطب آرام شده است دختر و حسن در کنار هم نشسته اند
دختر: بابا یارو زنش بود… دیدی بهت گفتم نزول خوره… زنه جوونش باید سرطان خون بگیره بعد اون خرس گیریزلی پیر از ملت اسکنت بگیره…
حسن چیزی نمی گوید و تو خودش است..
دختر: حالا چته؟
حسن همچنان ساکت است
دختر: ناراحت اونی؟… ناراحت نباش اون بمیره ام از دست اون خونخوار راحت میشه…
حسن: تو دیگه چه آدمی هستی؟
دختر: منو میگی؟… منی که میبینی خودم سرطانیم
حسن: هه
دخترکلاه گیسش را عقب میدهد: ببین… پس خیال کردی برا چی اینجام؟
حسن بهت زده: بهت نمیخوره اصلا…
دختر: خوب موندم … آره؟
حسن گریه میکند
دختر: نچ… گریه نکن …حالا دکتر چی گفت؟
حسن با گریه: این پرونده رو دید… گفت داروهاشو به موقع بدین، توکلتونم به خدا باشه…
دختر: راست میگه… خوب میشه ایشالله… توکل کن به خدا… اصلا ببرش مشهد، هان؟
حسن: نه بابا… ای کاش به همین راحتی بود
دختر: زبونتو گاز بگیر… به قیافت نمیخوره اینجوری باشی…
حسن: نمیدونم چیکار کنم؟
دختر: هیچ کاری نمیخواد بکنی برو زندگی کن همین… با دختر خوش باش… بذار از این روزاش لذت ببره، فهمیدی؟.. پاشو برو…پاشو
حسن بعد از کمی مکث: راست میگی… کاری که از دست ما برنمیاد، درسته؟
دختر: آره دیگه منو میبینی… کارایی که دوست داشتمو دونه دونه دارم انجام میدم…
حسن: ایول… حالا چرا نمیری تو
دختر: من کار دارم… آخرین نفرم…
حسن که آرام شده بلند میشود و خداحافظی میکند
دختر بعد از کمی مکث: دخترتو از طرف من ببوس
حسن با خوشحالی برمیگردد: حتما… میخوای شمارتو بده…
دختربا لبخند: گمشو دیگه …پررو نشو
حسن میرود..
خارجی. حیاط ساختمان. شب
حسن جلوی در دستشویی مطب ایستاده و این پا و اون پا میکند مرد چاق وارد حیاط میشود و حسن را میبیند
مرد چاق: هنوز نرفتن که؟
حسن: کی دکتر؟…نه هستش… خانم تون چطوره؟
مرد چاق سری تکان میدهد: تو کماست… کیف و داروهاشو جاگذاشته اومدم اونارو ببرم…
حسن: خدا شفا بده
مرد چاق وارد مطب می شود
معتادی با لباسهای کهنه و گونی به دست و با طمانینه از توالت بیرون می آید و میرود…
حسن چپ چپ او را نکاه میکند و با عجله وارد توالت میشود…
بعد از چند ثانیه صدای شلیک گلوله از مطب می آید
حسن شلوار به دست از توالت بیرون میآید و در حین دویدن به طرف مطب زیپش را میبندد
داخلی. مطب. ادامه
منشی روی صندلی اش نیست… حسن وارد می شود و اطراف را نگاه میکند… دختر خونین و دمر روی زمین، و سرش پشت به در ورودی است یک قمه بزرگ خونی و یک مشمی پاره پول کنارش و مقداری پول هم روی زمین است… مرد چاق اسلحه به دست با تلفن صحبت میکند…
حسن: یا اباالفضل…
منشی بیهوش روی صندلی ولو شده است… حسن با ترس به طرف دختر میرود و مقابلش مینشیند
دختر با دیدن حسن: شانس گه مارو دیدی؟… یارو واقعا پلیس بود… با اون هیکلش منو با تیر زد… باورت میشه؟…
حسن که شکه شده روی زمین ولو میشود و به دیوار پشت سرش تکیه میدهد...