پارک دانشجو

داخلی- اتوبوس-روز

داخل اتوبوس شهری در قسمت مردانه تنها امیر حدودا بیست و پنج ساله با تیشرت یقه باز قرمز و ابروهایی نازک و کمی آرایش در صندلی های وسط و کنار پنجره نشسته است. و در قسمت زنانه اتوبوس دو دختر پشت به قسمت مردانه با هم حرف زدن حرف می زنند.

اتوبوس در ایستگاه می ایستد و کمال حدودا پنجاه ساله و چاق با کت و شلوار نسبتا کهنه وارد اتوبوس می شود. با دیدن امیر به او خیره می شود و روی صندلی روبروی او می نشیند.
امیر با نشستن کمال روبه او: آقا می خوام برم انقلاب کدوم ایستگاه پیاده شم؟
کمال( نگاهی به خیابان می اندازد و بعد دوباره امیر نگاه می کند): کجا انقلاب می خوای بری؟
امیر: نزدیکای پارک دانشجو
کمال (با خنده ): کجا؟
امیر (با خجالت): چارراه کالج
  کمال( با همان لبخند): ایستگاه بعد نه، سه تا ایستگاه بعدش پیاده شو،
امیر: مرسی
امیر بیرون را نگاه می کند و کمال هم گاهی او را و گاهی بیرون را نگاه می کند.
اتوبوس در ایستگاه نگه می دارد کسی سوار نمی شود، دوباره حرکت می کند.
کمال ناگهان دردی در قفسه سینه احساس می کند. دستش را در جیبش می کند می خواهد قوطی پلاستیکی را از جیبش درآورد  قوطی روی زمین می افتد و قل می خورد و زیر پای امیر می رود.
کمال در حال درد کشیدن: اون قوطی روبده
امیر قوطی را بر می دارد آن را به طرف کمال می گیرد متوجه درد او میشود کمال دست دراز می کند تا قوطی را بگیرد امیر دستش را تکان می دهد چندین با هر بار که کمال دست دراز می کند تا قوطی را بگیرد امیر دستش را تکان می دهد و می خندد.
کمال در حال درد کشیدن : بده من اونو آشغال
امیر دستش را پس می کشد
کمال( با دیدن اینکار در حالی که سینه اش را گرفته): خواهش می کنم  بدش من
امیر( خنده): جیغ بزن تا بدم
کمال: چی؟
امیر: جیغ ....جیغ بزن تا بدمش
کمال: باصدا ضعیف سعی می کند جیغ بزند.
امیر می خندد کمی مکث می کند: کیفتو بده من
کمال با تعجب او را نگاه می کند
امیر قوطی را بیرون از پنجره اتوبوس می برد: ندی میندازمش... بجنب
کمال به زور کیفش را از جیبش در می آورد و به امیر می دهد.
امیر پولهایش را برمی دارد اتوبوس در ایستگاه می ایستد. امیر هنگام دادن کیف و قوطی قرص را به کمال و بلند شدن پولهای کمال را به او نشان می دهد: بقیه شو با تاکسی میرم. از اتوبوس خارج می شود.
کمال در قوطی را به زحمت باز می کند و یک قرص زیر زبانش می گذارد.